از دایی‌دالوس تا هفت خان رستم

دایی کتاب‌خانه‌ی بزرگی داشت. اما در شهری دور زندگی می‌کرد. همین بود که هروقت گذرم به خانه دایی می‌افتاد، یکی دوساعتی را توی اتاق می‌ماندم و کتاب‌ها را ورق می‌زدم. تا این‌جای کار البته مشکلی نبود. مشکل وقتی پیش می‌آمد که می‌خواستی کتابی را قرض بگیری. حرفی نداشت، اما جلوی رویت یک هفت خان رستم حسابی می‌چید. چیزی شبیه دایدالوس. اگر موفق می‌شدی از آن خارج شوی کتاب مال تو بود. وگرنه یا باید همانجا می‌خواندیش یا دیگر محال بود اجازه دهد دست به آن کتاب بزنی!
امروز که قفسه‌های کتاب‌خانه را مرتب می‌کردم، چشمم افتاد به سووشون. سووشونی که مهر دایی را داشت. دیدن مهر روی کتاب‌ همانا و هجوم خاطرات همان. خاطره‌ها می‌رفت و می‌آمد. به تمام روزهایی فکر می‌کردم که دایی برایم از کتاب‌ها گفته بود و موسیقی شنیده بودیم یا حتا یکی دو ساعت نشسته بودیم گوشه‌ای و من کتاب ورق زده بودم و او سیگاری دود کرده بود. به این فکر می‌کردم که چه شد آمدم سمت کتاب و کتاب‌خوانی؟ پیدا کردن جواب برای چنین سوالی سخت است. اما مطمئنم سهم مهمی از ماجرا مربوط به کتابخانه‌ی دایی و هزارتوهاست.
قرار نبود به اینجا برسم‌. نمی‌دانم چه شد باز یاد و خاطره‌ی دایی توی ذهنم زنده شد. دایی سال‌هاست نیست. سال‌هاست دیگر پای کتاب‌خانه‌اش لم نداده و کتابی نخوانده‌ام‌. اما تمام این سال‌ها یاد و خاطرش بوده و هست. بگذریم. از دوشنبه‌های شلوغ هر هفته که بگذریم، دوشنبه‌‌ی این هفته دوشنبه‌ی خوبی بود.

8 نظرات
  1. مهناز می گوید

    روحشون شاد🍀
    دایدالوس؟!

    1. آقاگل می گوید

      ممنونم.
      .
      دایدالوس درستشه. دیگه من کردمش دایی‌دالوس. 🙂

  2. جانان می گوید

    سلام و درود آقاگل عزیز

    امون از دستِ این خاطره‌ها 🙁

    روح‌ش شاد و یادش گرامی !

    دوشنبه‌های خوب‌ت مستدام
    شاد و سلامت باشی

    1. آقاگل می گوید

      سلام بر جانان جان.
      ممنونم بسیار.
      خوشحالم دوباره اینجا می‌بینمتون. 🙂

  3. حمید می گوید

    بسیار زیبا. روحشان شاد فاتحه

    1. آقاگل می گوید

      ممنونم.
      روح همه رفتگان شاد.

  4. ورقه می گوید

    سلام
    خدا بیامرزه شون
    الان برا کتاب ها ازشون باز اجازه بگیرین… با یه فاتحه

    1. آقاگل می گوید

      سلام.
      ممنون.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.