اسطوره چیست؟ از علی پروین تا مشی و مشیانه!

اینکه اسطوره چیست و با ما چه می‌کند و اصلاً کجای این زندگی قمر در عقرب به کار ما می‌آید، سؤالی است که احتمالاً بارها و بارها در ذهنمان چرخیده است. دراین‌بین شاید گاهی دنبال جوابی هم برای این پرسش‌ها بوده‌ایم یا اینکه نه، اصلاً قید اسطوره‌ها را زده‌ایم و ترجیح داده‌ایم به‌مانند رادیو و تلویزیون همان خداداد عزیزی و علی پروین را اسطوره بدانیم. هم راحت‌تر است و هم توقعی از آن‌ها نداریم. با این مقدمه برویم سراغ اصل بحث و نخست با یک سؤال اصلی شروع کنیم. اینکه اسطوره چیست و از کجا می‌آید؟

باورهای اسطوره‌ای از کجا می‌آید؟

خب، داستان از اینجا شروع می‌شود که انسان‌های خیلی قرن پیش، برای هر چیزی «روح و جان» قائل بودند. مثلاً برای کوه و دریا و درخت و بزغاله‌ها و برف و باران و هر چیزی که فکرش را بکنید. اصلاً همین اعتقاد باستانی و قدیمی است که همین‌طور در حافظه‌ی پنهان بشر به‌نوعی باقی ماند و  بعدها در قالب شعر و ادب خودش را نشان داد. منظورم آنجاست که در شعرهایمان برای اشیاء جانی قائل می‌شویم. همه می‌دانیم که این صنعت شعری را «تشخیص» می‌نامند. برای مثال حافظ می‌نویسد:

آن همه ناز و تنعّم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

همین‌طور که می‌بینید جناب حافظ (که روحش شاد) برای «خزان» و «بهار» ویژگی‌های انسانی قائل شده است. ناز کردن یا قدم گزاردن هر دو ویژگی‌های انسانی است؛ که شاعر به دو پدیده‌ی طبیعی نسبت داده است.

چرا قدیمی‌ها برای پدیده‌های طبیعی جان قائل بودند؟

خب حالا سؤال اینجاست که چرا قدیمی‌ها برای پدیده‌های طبیعی و هر چیزی که ناشناخته بود، جان قائل می‌شدند؟ مسئله این بود که انسان‌های قدیمی هیچ اندیشه‌ی علمی‌ای نسبت به امور طبیعی نداشتند. اگر سیر رسیدن از تفکر بدوی به تفکر علمی را دنبال کنیم، به سه مرحله می‌رسیم.

در مرحله‌ی اول، جادو و آیین‌های جادویی بود. در حقیقت مردم قدیم فکر می‌کردند که با انجام یک سری آیین‌های جادویی و برای مثال انداختن موی گربه در مخلوط سرب مذاب و زن جادوگر، می‌توانند کاری کنند که باران ببارد.

در مرحله‌ی دوم، انسان‌های قدیمی متوجه شدند که خب، سوزاندن جادوگرها در سرب مذاب هیچ ربطی به باران ندارد. پس احتمالاً پای یک نیروی قوی‌تر و فراتری در میان است. این شد که تصمیم گرفتند پای خدایان را به زمین باز کنند. هر چیزی که توجیهی برای آن وجود نداشت، صاحب خدایی شد. خدایان، موجوداتی بودند فراتر از ذهن آدمیان که کنترل همه‌چیز را در دست داشتند.

مرحله‌ی سومی هم دراین‌بین هست؛ که ترکیبی از دو باور بالاست. در حقیقت تلفیقی است از باورهای دینی و آیین‌های جادویی. اگر در مرحله‌ی دوم این تصور وجود داشت که انسان‌ها کنترلی در روند فرایندهای طبیعی ندارند، برای مثال نقشی در بارش باران ندارند، در این مرحله این تصور جا افتاد که می‌شود با انجام یک سری آیین‌های جادویی کاری کرد که خدایان وادار به پیروی از خواست انسان‌ها شوند. مثالش آیین سیاووشان خود ماست؛ که سال‌های سال انجام می‌شد و همین حالا هم رگ و ریشه‌هایی از آن در روستاها پیداست.

حالا وقت داستان‌های اسطوره‌ای است

چیزی که اینجا درباره‌اش حرف می‌زنیم، مربوط به مرحله‌ی دوم تفکر بدوی است. گفتیم که اقوام باستانی هیچ اندیشه‌ی علمی‌ای نداشتند. مثلاً نمی‌دانستند دریاها چگونه به وجود می‌آیند، باران چطور می‌بارد. درختان چطور میوه می‌دهند و موارد طبیعی دیگر. نتیجه‌ی همه‌ی این ندانستن‌ها شد تولد خدایان بسیار. از خدای آب و دریا گرفته تا خدای باد و باران.

خب، مسئله اینجا بود که این خدایان، بدون قصه و قصه‌پردازی، بدون پیشینه‌ی قبلی که نمی‌توانستند خدا باشند. در حقیقت قدرتی ماورای طبیعی پیدا نمی‌کردند. برای همین کم‌کم پای قصه‌ها نیز به میان آمد. این قصه‌ها حاصل پیوند وقایع تاریخی و طبیعی با وقایع ماورای طبیعی بود.

برای مثال برویم سروقت خلقت انسان. ساده‌ترین و قدیمی‌ترین تفکر اسطوره‌ای که رگ و ریشه‌اش را در تمام باورها می‌توانیم ببینیم. همین در دین اسلام خودمان، می‌گوییم و اعتقاد داریم که انسان از خاک آفریده شده و سپس، خدا در روح او دمیده است. یا در باورهای اسطوره‌ای می‌گویند که درخت ریواسی به خواست اهورامزدا در زمین رشد کرده و یک جفت انسان (مشی و مشیانه) از ساقه‌ی آن جدا شده‌اند؛ که نسل بشر از همین دوتاست.

پس با این حساب باید گفت که اسطوره حاصل پیوند طبیعت و ماورای طبیعت است. همین یک جمله سبب به وجود آمدن دو اصطلاح در میان اقوام باستانی شد: «لوگوس» و «میتوس»؛ که در پست بعدی درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کنیم.

 

 

12 نظرات
  1. غمی می گوید

    درباره این‌که اسطوره به چه کار امروز ما می‌آد جناب هایدگر یه نگرش جالب داره (منظور از فرادهش در این متن همون سنت و داده‌های گذشته است):

    «مردم هنوز هم بر این باورند که فراداده‌های فرادهش به راستی اموری سپری گشته و صرفا موضوعی برای آگاهی تاریخی‌اند. مردم هنوز که هنوز است می‌پندارند که فراداده فرادهش آنی است که در واقع ما در پشت سر خود داریم، در حالی که فراداده فرادهش به سوی ما می‌آید، زیرا ما سپرده شده و احاله شده به آنیم. دیدگاهی که فرادهش و روند تاریخ را صرفاً همچون امری تاریخی می‌بیند متعلق است به آن‌ گونه خودفریبی دامن‌‌گستری که تا وقتی هنوز به راستی فکر نمی‌کنیم، باید در بند آن پابسته مانیم. این خودفریبیِ راجع به تاریخ ما را از شنود زبان متفکران بازمی‌دارد.»

    ساده‌اش این می‌شه که تاریخ چیزی گذشته و مرده نیست. همین حالا در افکار و بینش ماها حضور داره و تا وقتی بهش نپردازیم، گیرش باقی می‌مونیم و اون سنت و بینش همچنان خودش رو بر ما تحمیل می‌کنه و اجازه نگاه جدید نمی‌ده.

    1. آقاگل می گوید

      سلام غمی.
      ممنون برای متنی که فرستادی. اگر ممکنه اسم کتاب یا منبع رو هم بگو بهم.
      از نظر تفکراتی که پیرامون اسطوره هست، نظرات جوزف کمبل برام خیلی محترمه. اون هم تقریباً چنین عقیده‌ای داره. اینکه اسطوره از بین نرفته و کاربردهای اسطوره در دنیای حاضر هم چیزی کم از گذشته نداره. چه بسا حتا اسطوره‌های تازه‌ای ساختیم و پرداختیم.

  2. ن. می گوید

    خیلی جالب بود ریواس از سوغاتهای شهر ماست و من بار نخستی بود چنین چیزی می شنیدم
    سپاس 🌹🍃

    1. آقاگل می گوید

      ارادتمند.

  3. هیچ می گوید

    خیلی جذاب بود، منتظر ادامه‌شم 🙂

    1. آقاگل می گوید

      تلاشم اینه که حتماً هفته‌ای یک پست داشته باشم.
      فکر می‌کنم سه یا چهار پست بشه.

  4. نسرین می گوید

    با توجه به اینکه دانسته‌هام از اسطوره خیلی پراکنده و جسته و گریخته است، خیلی دوست دارم این پست‌ها رو دنبال کنم. مرسی که ازش نوشتی. فقط لطفا ترتیب زمانی هم برای انتشارشون بذار. مثلا بدونیم چند شنبه‌ها باید منتظرش باشیم.

    1. آقاگل می گوید

      سعی می‌کنم حتماً هفته‌ای یک پست رو برم تا تمام بشه.
      فکر می‌کنم حداقل سه یا چهار پست بشه چیزی که می‌خوام بگم.
      تمرکزتون روی سه‌شنبه، چهارشنبه‌ها باشه. 🙂

  5. مهناز می گوید

    روان و خوندنی بود.
    ممنونیم 🙂

    1. آقاگل می گوید

      ممنونم. 🙂

  6. غمی می گوید

    از کتاب «چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟» ترجمه سیاوش جمادی.
    از کمبل کتاب قدرت اسطوره زیاد به چشم‌م خورده ولی متاسفانه هنوز چیزی ازش نخوندم.

    1. آقاگل می گوید

      ممنون برای معرفی. ممنون. 🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.