به نام خدایی که نیست (یا اگر نبود، بهتر می‌شد)

دارم به روزهایی که گذشته فکر می‌کنم. به مفهوم مرگ و نیستی که یک‌باره از راه می‌رسد و بعد فقط عکس‌ها و خاطرات آدم‌هاست که باقی می‌ماند. از مهرداد میناوند و علی انصاریان خاطره‌ی زیادی در ذهن ندارم. شاید چون آن روزها خیلی هم فوتبالی نبودم. با این همه یک تصویر همیشگی از علی انصاریان در ذهن دارم. جوانی با موهای بلند و ریش‌های پرفسوری. همین مشخصه‌اش در دهه‌ی هفتاد و هشتاد بود که همه را به خودش جلب می‌کرد. ظهور فوتبالیستی خوش‌چهره، در دل بازیکن‌های دهه‌ی هفتاد که بیشتر با موهای پریشان و سبیل‌هاشان شناخته می‌شدند، پدیده‌ی عجیبی بود. برای همین هم بود که خیلی‌ها دنبال عکس‌های تمام قد و نیم‌قدش می‌گشتند و خوب یادم است که آن روزها عکسش روی مجله‌های خانواده، یک جایی کنار عکس‌های اوشین و سال‌های دور از خانه هم بود.

با این همه به شخصه انصاریان را با تصویر دیگری به خاطر می‌آورم. با سری بانداژ شده و پیراهنی که غرق در خون است. نمی‌دانم این از شجاعت زیادش بود یا یک حماقت ذاتی که سر هر توپی می‌جنگید و ترسی نداشت از اینکه سرش را جلوی استوک حریف بگیرد. همین بود که خیلی وقت‌ها خون از سر و صورتش می‌چکید و سرآستین‌های سفیدرنگش هم‌رنگ یپراهنش می‌شد.

حالا از دیروز که خبر فوت علی انصاریان را شنیده‌ام، دارم به تمام تصویرهایی فکر می‌کنم که از انصاریان به خاطر دارم. دارم به خدایی فکر می‌کنم که نیست یا همان بهتر که نباشد. البته به خیلی چیزهای دیگری هم فکر می‌کنم؛ که گفتنش را درست نمی‌دانم. فقط اینکه راستش ناراحت و غمگین نیستم. بیشتر احساسم چیزی شبیه وحشت و خشم است. خشمی که گویی خیلی وقت است ابرازش نکرده‌ام و یک جایی در درونم مانده است. خشمی که از ناخودآگاهم سردرآورده و حالا که در بیداری نمی‌توانم کاری از پیش ببرم، در خواب فرصت بروز پیدا کرده است.

.

پ.ن: این روزها کلمه‌ها از ذهنم گریزانند. همین است که کمتر دل و حوصله‌ای برای نوشتن دارم. اما لااقل برای اینکه ذهنم کمی آرام شود، باید این کلمه‌ها را می‌نوشتم. باید می‌نوشتم تا این خشم و این اندوه فراموشم نشود. همین.

پ.ن۲: عنوان را امروز صبح از کانال یک کانال‌نویس قرض گرفتم.

پ.ن۳: اینکه عکسی برای مطلب انتخاب نکردم، بی دلیل هم نیست.

10 نظرات
  1. صخره نورد می گوید

    این روزها واقعا دارن سخت میگذرن اما بازهم باید ادامه بدیم، نمیدونم کی قراره اوضاع بهتر بشه اما بالاخره بهتر میشه، یعنی امیدوارم که بشه!

    1. آقاگل می گوید

      یاد اون شعری افتادم که میگه:
      فریبت می‌دهد این سرخی بعد از سحرگه نیست!
      شاید این امیدواری‌ها، این امید به بهتر شدن‌ها هم بیشتر فریب باشه.

  2. هیچ می گوید

    زمانی خیلی زور می‌زدم منم شبیهِ بقیه، و فوتبالی بشم. نمی‌دونم برای چی شیفتهٔ انصاریان شده بود، شاید به خاطر چهره‌اش بود، یا مدل بازی کردنش، یا چیزای دیگه، اما اون زمان بازیکن مورد علاقه‌ام بود و حتی بعداً که از اون فکرا دراومدم و علی هم بازیگر شد، باز هر بار می‌دیدمش یاد اون دورانِ کوتاهِ زندگیم میفتادم و وقتی پر کشید، انگار اون بخش کوتاه زندگی من هم باهاش پر کشید و رفت و این چند روز یه حس خلأ عجیبی دارم…

    1. آقاگل می گوید

      انصاریان چهره‌ی خاصی داشت. نسل اول فوتبالیست‌هایی بود که یک جورایی رفته بود سمت مد روز. همین باعث شده بود آدم‌های زیادی رو به سمت خودش جذب کنه. و نوع بازی کردنش، اینکه هیچوقت توی زمین کم نمی‌ذاشت، باعث شده بود یک روحیه‌ی جنگندگی خاصی هم داشته باشه و همین روحیه برای فوتبالی‌ها هم خوش بود. برای همین دوستش داشتیم. وقتی هم که به سینما و تلوزیون اومد، باز اون چهره‌ی خوبش و اون شیرینی بیانش عنصر مهمی بود که جذبش بشیم.
      حس خوبی نبود رفتنش، یک باره رفتنش. سخت بود. سخت.

  3. جانان می گوید

    سلام و درود آقاگل جان

    امیدوارم ک حالت خوب باشه عزیز

    فعلن ک کرونای لعنتی دو هیچ از پرسپولیس پیشی گرفته 🙁

    زندگی اینروزها ب اندازه‌ی کافی تلخی و سختی داره پس درمورد نوشتن هم بهش فکر نکن ک ذهنت بخاد بیشتر درگیر بشه ، این روزها هم بالاخره تموم میشه و امیدوارم ک حالِ خوش‌ات برگرده

    شاد و سلامت باشی

    1. آقاگل می گوید

      سلام و ارادتمند جانان عزیز.
      .
      این کرونای لعنتی شش هیچ از همه‌ی ما جلو افتاده. راستش دلم به حال خودمون می‌سوزه. برای اینکه حتا معلوم نیست این واکسن‌های ساخته شده هم ما رو از دست کرونا نجات بده،
      امیدوارم بگذره این روزهای سخت‌تر از سخت. بار دگر روزگارِ چون شکر آید. البته نه از نوع شکر مدل ۵۷. از نوع روزگارِ چون شکری که شجریان جان می‌خوانه.

  4. بندباز می گوید

    روحشون شاد! واقعا این اتفاقات با چه سرعت باورنکردنی ای از سر ما می گذرند!… نمی دونم خوشحال باشم از این سرعت گذر یا ناراحت؟!…

    1. آقاگل می گوید

      روزگار لعنتی خوبی نیست.
      روزگار لعنتی خوبی نیست.
      همین.

  5. هلما می گوید

    به عکسهای تولدم نگاه میکنم، شب تولدم زنداداش با شکم بزرگ شده روی مبل لم داده و فردای تولدم شکمش صافتر شده و کنارش نوزاد دختری آروم لبخند میزنه. دنیا جای عجیب غریبیه، زندگی عجیبتره، آدمیزاد عجیب‌تر از عجیب.
    نمیدونم چرا برا پستی که حرفش از رفتنه، امیدوارانه از اومدن و موندن حرف میزنم.

    1. آقاگل می گوید

      یاد اون سخن معروفی افتادم که می‌گفت هر کودکی که پا به این دنیا می‌گذارد، یک پیام با خودش می‌آورد. اینکه خدا هنوز به انسان امیدوار است.
      نقل به مضمون بود. اما امید خوبی با خودش داشت این کامنت. ممنون. ممنون.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.