تسلیم نشو، هرگز تسلیم نشو!

یک: ما به قهرمان‌ نیاز داریم

نگارنده‌ی این سطور یکی از شیفتگان فیلم‌های وسترن است. شیفته‌ی قهرمان و قهرمان بازی. از این تک سطری ساده که عبور کنیم، می‌رسیم به اینکه جهان ما جهان قهرمان‌هاست. ما به قهرمان‌ها نیاز داریم. قهرمان‌هایی که از دل سیاهی بیرون بیایند، سرنوشت زندگی‌ را به دست بگیرند و بر تمام تیرگی‌ها غلبه کنند. قهرمان‌هایی که بودنشان یادآور یک مفهوم است. اینکه دست ما از دستان سرنوشت قدرت بیشتری دارد. اینکه آخر هر زمین خوردنی برخاستن و پیروز شدن است.

دو: زیبایی بر بستر فاجعه

اگر قرار باشد یورو ۲۰۲۰ را فقط و فقط با یک اپیزود به یاد بیاورم، همین چهل و چهار ثانیه است. بازی بلژیک و دانمارک. دومین بازی دانمارکی‌ها پس از آن فاجعه‌ی دردناک. دانمارکی که برابر فنلاند یک هیچ مغلوب شده‌. دانمارکی که بهترین ستاره‌ تیمش دقیقه‌ی ۴۳ بازی با فنلاند دچار سکته‌ی قلبی شده و حالا چند صدمتر آن‌ طرف‌تر از ورزشگاه روی تخت بیمارستان است.
دقیقه‌ی ده بازی که می‌شود، داور توی سوت خودش می‌دمد. بازیکن‌ها وسط زمین چمن می‌ایستند. دوربین دورتادور ورزشگاه می‌چرخد. هواداران پرچم‌ها و پیراهن‌های شماره ده را بالا آورده‌اند. همه ایستاده‌اند و به افتخار کریستین اریکسن، بازیکن شماره ده دانمارک یک دقیقه‌ی تمام دست می‌زنند. کریستین اریکسنی که در جدال مرگ و زندگی پیروز شده و جهان فوتبال را از یک فاجعه نجات داده است. اسم این اپیزود چهل و چهار ثانیه‌ای را می‌گذارم: «زیبایی بر بستر فاجعه.»

سه: فقط وقتی می‌ترسید که شجاع باشید

مرد سیاه پوش سمت چپ، جان لوکا ویالی است. مدیر تیم ایتالیا. مردی رها شده از سرطان. سرطانی که وقتی ریشه می‌دواند، سخت می‌شود آن را شکست داد. ویالی اما مرد ثانیه‌هاست. مرد مبارزه تا دقیقه‌ی نود؛ تا وقت‌های اضافه؛ تا آخرین ثانیه‌های بازی. همین است که پس از سال‌ها بر سرطان غلبه کرده و یک‌بار دیگر به زمین سبز بازگشته. «زندگی، ۱۰ درصد از اتفاقاتی است که برای شما می‌افتد. ۹۰ درصد باقی‌مانده نحوه‌ی واکنش شما نسبت به آن اتفاق‌هاست.» این شکل از خوشحالی، این رهایی از نیمکت و دویدن به سمت رفیق روزهای دور، تنها و تنها یک معنا دارد. اینکه فقط وقتی می‌ترسید که شجاع باشید و آدمی که شجاع باشد، تا آخرین لحظه، تا آخرین ثانیه برای پیروزی خواهد جنگید.

فقط وقتی می ترسید که شجاع باشید

چهار: تسلیم نشو، هرگز تسلیم نشو!

«تو باهوش‌ترین پدر دنیایی. خیلی دوستت دارم. همیشه بهت فکر می‌کنم. پدر تو قوی هستی! تسلیم نشو.» این‌ها بخش‌هایی از نامه‌ی زیر است. پایین نامه یک زمین فوتبال دیده می‌شود و در میانه‌های آن یک پرچم ایتالیا. نامه را همسر ایموبیله پیش از فینال یورو به اشتراک گذاشته بود. نامه از طرف میکلا، دختر ایموبیله است. ایموبیله یکی از یازده بازیکن اصلی ایتالیاست و ایتالیا برای قهرمانی اروپا می‌جنگد. همین نامه‌ی کوتاه خلاصه‌ای است از تمام چیزی که در زمین فوتبال می‌گذرد و البته در تمام زندگی. تسلیم نشدن و قوی ماندن. تا آخرین لحظه. تا آخرین دقیقه. تا آخرین ثانیه‌ی بازی.

پنج: رستگاری

ایتالیا و مانچینی بیشتر از هرچیز مرا یاد شخصیت «جیک بیرگارد» می‌اندازند. (در فیلم وسترنی به نام «به من میگن هیچکس.» و با بازی ترنس هیل و هنری فوندا.) بیرگارد مردی میانسال است که روزگاری بهترین هفت‌تیرکش غرب بوده و حالا از پس چند شکست‌ بدهنگام قصد دارد بیخیال لذت جنگیدن شود و برای همیشه به اروپا مهاجرت کند. در این بین، مردی به نام «هیچکس» (Nessuno) از راه می‌رسد و بیرگارد را تشویق می‌کند تا روبروی دسته‌ی ۱۵۰ نفره‌ی یاغی‌ها قرار بگیرد. آخرین نبرد بیرگارد، نبردی است برای جاودانگی. برای قهرمان شدن. برای حذف نشدن از عرصه‌ی تاریخ.

اینکه مانچینی و تیمش را شبیه جیک بیرگارد می‌بینم، بی‌دلیل هم نیست. نقطه‌ی مشترک هردو برخاستن از شکست است. ایتالیا، همان ایتالیای دو سال پیش است. همان ایتالیایی که راهی جام جهانی ۲۰۱۸ هم نشده. همان ایتالیایی که ناکامی پشت ناکامی آورده. روبرتو مانچینی‌ نیز همان مربی معروفی است که سه بار پیاپی از تیم‌هایش اخراج شده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. اینجاست که ویالی در نقش «Nessuno» وارد صحنه می‌شود و به سراغ دوست قدیمی‌اش می‌رود. یا بهتر است بگویم دست سرنوشت یک‌بار دیگر این دو را به هم می‌رساند.

مانچینی قهرمان این داستان است و ویالی مرد الهام‌بخش قصه‌ها. مانیچینی مردی است که تیمش را با چنگ و دندان حفظ کرده، زخم برداشته، زمین خورده و لباس‌هایش پاره پاره شده، اما تسلیم جبر روزگار نشده است. زمین و زمان ویالی و مانچینی را به هم رسانده و حالا نوبت آخرین نبرد است. نبردی برای جاودانگی. برای حذف نشدن از تاریخ. برای رستگاری. این چند ثانیه‌ی آخر همان پایان خوش ماجراست. قهرمان داستان در انتهای جاده‌ی خوشبختی سرش را بالا گرفته، اشک شوق می‌ریزد و حسابی سرمست است.

اما تکلیف ما چیست؟ ما به عنوان بیننده یک‌بار دیگر به این فکر می‌کنیم که زندگی هرچقدر هم که سخت باشد، هر چقدر هم دست سرنوشت دهن‌سرویس‌کن باشد. عاقبت توان ما بالاتر از اوست. که زندگی، ۱۰ درصد از اتفاقاتی که برای ما می‌افتد و ۹۰ درصد باقی‌مانده نحوه‌ی واکنش ماست نسبت به تمام اتفاق‌ها.

2 نظرات
  1. مترسک هیچستانی می گوید

    یه بنده خدایی همیشه می‌گفت «ترس اگه نباشه، زندگی هم نیست» و الان که داشتم این پست رو در وصف ترس و شجاعت می‌خوندم، داءم اون جمله توی ذهنم می‌چرخید که: ترس اگه نباشه، زندگی هم نیست…

    1. آقاگل می گوید

      ترس اگر نباشه، زندگی هم نیست. جمله‌ی درستیه به نظرم. مهم‌ترین نکته‌اش اینکه ما از مرگ می‌ترسیم. مرگی که درست مقابل زندگی قرار داره. از مرگ می‌ترسیم و پناه می‌بریم به زندگی.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.