حکایت صیاد و مرغان (سحر با کتاب)

‏صیادی بود، هر روز مرغان بکشتی. روزی سرمایی عظیم بود، به صحرا رفته بود و مرغان را گرفته بود و پر و بال ایشان را می‌کند، و از غایت سرما آب از چشم او می‌دوید.

یکی از مرغان گفت: «بیچاره مردی حلیم است و رحیم‌دل، بر ما می‌گرید.»

دیگری گفت: «در گریۀ چشمش منگر، در فعل دستش نگر!»

 

#گزیده_جوامع_الحکایات
مناره اسکندریّه
#سدید_الدین_محمد_عوفی

3 نظرات
  1. خورشید می گوید

    این یکی رو‌ دوست داشتم :))

    1. آقاگل می گوید

      ارادت. 🙂

  2. نسرین می گوید

    بدبخت چه ساده‌ای تو:))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.