در بیان تواضع (سحر با کتاب)

آورده‌اند که عمر بن عبدالعزیز، رحمة الله علیه، شی چیزی می‌نوشت – در آن وقت که مُقَلَّد خلافت بود. چون از شب پاسی بگذاشت، روغن چِراغ نماند. مهمانی حاضر بود، گفت: “یا امیرالمؤمنین! اجازت باشد تا بروم و قدری روغن چراغ آرم؟” گفت: “مهمان را خدمت فرمودن مروت نباشد.” گفت: “کنیزک را آواز دهم تا بدین مهم قیام نماید.(انجام دهد.)” گفت: “از بهر این قدر( این کار بی اهمیت)، خواب بر زیردستان منقص نباید کرد.(نباید زیر دستان را بیدار کرد و رنجاند.)” پس خود برخاست و روغن چراغ آورد، و در چراغ‌دان ریخت و گفت: ” قُمتُ وَ اَنَا عُمَرَبنُ عَبدِالعَزیزِ و رَجَعتُ وَ اَنَا عُمَرَبنُ عَبدِالعَزیزِ .” یعنی در برخاستن عمر عبدالعزیز بودم و در بازگشتن همان عمر عبدالعزیز بودم. یعنی از این تواضع، منزلت خلافت من هیچ کم نیامد.
#گزیده_جوامع_الحکایات
تواضع
#سدید_الدین_محمد_عوفی

1 نظر
  1. نسرین می گوید

    بعد الان تو سال ۱۴۰۰ سریال می‌سازن که یه رستوران‌دار ساده، نشسته پشت میز صبحانه و خدمتکاره می‌گه شکر بریزم تو چایی‌تون؟! کم شیرینه انگار. گویا خودش دستش چلاقه که چایی‌اش رو شیرین کنه.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.