در ستایش یک سلفی

عکس را روزهای آخر فروردین گرفته‌ام. خدایا! نوشتن از یک عکس چقدر باید سخت باشد؟ به خودم قول داده‌ام که بنویسم. روزهای زیادی است که از نوشتن فراری شده‌ام و از خواندن هم به همین شکل. توصیه‌ی نسرین بود که بنویسم و نوشتن را تبدیل کنم به یک روتین روزانه. سعی دارم هرطور شده انجامش دهم. هرچند سخت، هرچند دشوار. برای شروع هم گفتم بروم سروقت همین عکس پروفایلم. همین سلفیِ کج و معوج، با موهایی که دو سه ماه بوده کوتاه نشده، ماسکی که از وسط تا خورده و معلوم است لااقل دو سه بار استفاده شده و چشم‌هایی که هنوز بیماری ازشان می‌بارد. از ظاهر عکس برمی‌آید که هوا نیمچه‌ ابری هم داشته و گمانم قبلش کمی باران هم باریده بوده. رفته بودیم بالایِ بالای شهر. حالا اسمش را گذاشته‌اند بام و شده است پاتوق خانوادگی. اما طرف‌های فروردین بیشتر پاتوق بی‌کارهایی مثل ما بود.

بگذریم، می‌خواستم در ستایش این عکس حرف بزنم نه درباب بیکاری. عکس را روزهای آخر فروردین گرفته‌ام. چند روز پس از مرخص شدن بابا از بیمارستان و برگشتن نور زندگی به خانه. روزهایی که از یک جنگ برگشته بودیم. از یک استیصال، از یک ناامیدی محض. روزهایی که فکر می‌کردیم تمامی ندارد و جهان یخ زده و قرار است ما تا ابدالدهر در آن حال بمانیم. درست پایینِ پایینِ یک نمودار سینوسی. یک نقطه‌ی اکسترمم مطلق در زندگی. جایی که برای یک لحظه همه‌چیز متوقف می‌شود و بعد دوباره حرکت می‌کنی. این‌بار نه به سمت پایین که رو به بالا. رو به زندگی دوباره. برای همین است که حس و حال عکس را دوست دارم. همین است که حالا شده تصویر پروفایلم در تمامی شبکه‌های مجازی و تصمیمی برای برداشتنش هم ندارم. عکسی که خیلی اتفاقی در روزهای آخر فروردین گرفته‌ام، حالا برایم شده نمادی از زندگی. از جنگیدن برای زندگی. از تلاش برای زنده ماندن و با تمام کج و معوجی‌ها و بی‌ریختی‌ها دوستش دارم. این روزها گاهی برمی‌گردم و عکس پروفایلم را نگاه می‌کنم. (لابد خودشیفته هم شده‌ام.) با این هدف که یادم بیاید از چه روزهایی رد شده‌ایم. برای اینکه یادم بیاید هر اتفاقی که رخ دهد، هر چالشی که سر راهم باشد، هرچقدر هم که این روزها امید داشتن سخت باشد و از امید حرف زدن مسخره، باید امید داشت. باید ادامه داد. باید ادامه داد.

همین.

به گواه وردپرس تازه ۳۹۰ کلمه نوشته‌ام. این جمله را که بنویسم، می‌رسم به کف ۴۰۰ کلمه و خب، به گمانم برای روز اول بد نباشد.

پ.ن: خودمانیم، ولی چه کسی عکس خودش را می‌گذارد تصویر شاخص یک پست! خودشیفتگی هم حدی دارد به خدا. (شد ۴۲۳ کلمه!)

4 نظرات
  1. صخره نورد می گوید

    چقدر خوب که شروع به نوشتن کردید. دلمون روشن شد 🙂
    پس از این به بعد ما هم وقتی این عکس رو ببینیم، حس خوب ازش میگیریم، حس امید 🙂

    1. آقاگل می گوید

      ارادتمند.
      🙂

  2. نسرین می گوید

    کسی که به هر نحوی شده می‌خواد سد ننوشتن رو بشکنه:)

    1. آقاگل می گوید

      در مبارزه با نوشتن.
      🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.