در سینه‌ام تیوپ پنچری می‌تپد

شب سوم یا چهارم بود. در همان موقعیت همیشگی خوابیده بودم. سرفه‌ها می‌رفت و می‌آمد. بدنم داغ بود و می‌لرزید. برای یک لحظه و یک ثانیه احساس کردم موجود اضافی دیگری درون ریه‌ام نفس می‌کشد. نمی‌دانم چطور توصیفش کنم. فرض کنید نشسته باشید کنار یک استاد موسیقی. استادی که آوازه‌ی سه‌تار نوازی‌اش همه‌جا را گرفته. بعد سه‌تارش را درآورد و شروع کند به نواختن گوشه‌ای از دستگاه شور. اما درست وسط نواختن متوجه شوید یک جای کار می‌لنگد. اینکه همین استاد خوش‌نام یک نت مهمی را خارج می‌زند. نتی که بند و بساط همه چیز را به هم می‌ریزد و باعث می‌شود دیگر از آهنگ لذت نبرید. این نزدیک‌ترین توصیف به حالی است که داشتم. هر دم و بازدمی که قرار بود ممد حیات باشد و مفرح ذات، یک جای کارش می‌لنگید. در شروع جریان هوا با هر دردسری که بود می‌رفت توی قفسه‌ی سینه؛ بعد موقع بیرون آمدن همین‌که شکمم تو می‌رفت و به آخرهای مسیر بازدم می‌رسید، به یک‌باره دو صدایی می‌شد. انگار که ریه‌ام نشتی داشته باشد. مثل تیوپ دوچرخه‌ای که پنچر شده، یک سوراخ ریز رویش افتاده و دارد با فیس و فیس ریزی خالی می‌شود.

دروغ چرا، اولش از اینکه ریه‌ام دارد بازی درمی‌آورد، ترسیدم. همین شد که بلند شدم و یکی دو استکان جوشانده‌ی پونه و آویشن و همین دار و دواهای علفی را دادم پایین. اما چند دقیقه‌ای که گذشت کمی حالم جا آمد، بازی‌ام گرفت. به عمد نفسم را می‌دادم تو و بعد آرام آرام اجازه می‌دادم دی‌اکسید کربن از راه بینی‌ام تخلیه شود و هربار گوش تیز می‌کردم تا آن انتهای مسیر صدای فیس و ‌فیس تیوپ پنچر را بشنوم.

 

6 نظرات
  1. نورا می گوید

    چه عکسی 🙂 از این دوچرخه قدیمی‌ها که قد هیچ‌کس جز پدربزرگ‌ها بهش نمی‌رسه.
    یه بار اومدم سوارش شم، از اون‌ورش افتادم و پایین دندون جلویی‌ام شکست.

    خدا رو شکر بازی‌های تیوپی شما هم تموم شد بالاخره :))

    1. آقاگل می گوید

      بچه که بودم، یک بار با دوچرخه خیلی بد خوردم زمین. دوتا از دندونای نیشم شکست. همین باعث شد تا مدتی سوار دوچرخه نشم. :))
      آره خداروشکر تا حد زیادی از سرمون رفع شد.

  2. هلما می گوید

    بره و دیگه هیچ‌وقت برا هیچ‌کدوممون نیاد اونروزا، به روت نیاوردیم ولی عجیب جون به لب شدیم‌ ما هم.
    یعنی عاشق اینم از دل این هفت‌خوان هم محتوا میکشی بیرون، ترس و جون به لب شدنها رو با توصیفات خاصت میشوری و میبری…

    1. آقاگل می گوید

      ارادتمند 🙂
      از داشتن رفیق‌هایی مثل شما خوشحالم.

  3. نسرین می گوید

    اون چند شب اول واقعا برای مام سخت گذشت، استرس بدی داشت. خوشحالم که خوبی و پدر حالشون خوبه و دوباره شادی مهمون خونه‌تون شده. غم ازتون دور باشه الهی.

    1. آقاگل می گوید

      ممنون نسرین.
      به پری گفتم، به تو هم میگم مجدد و از گفته‌ی خود دلشادم. اینکه از داشتن رفیق‌هایی مثل شما، خوشحالم. بسیار خوشحال.
      ممنون که هستید. 🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.