دیوانه‌ایم و شهر به ما نامبارک است

«.»

سه شب و سه روز است این صفحه باز مانده و ناتوانم از گفتن و نوشتن. نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. چیزهایی که در ذهنم می‌گذرد، آن‌قدرها هم پیچیده نیست؛ اما کلمه‌ها توی ذهنم ردیف نمی‌شوند. تمام این سه روز و سه شب درگیر شروع بودم تا دست آخر زهرا برایم نوشت: «خب اول نقطه بذار و بعد شروع کن.» خلاصه، نقطه‌ای که در همان خط اول می‌بینید، هدیه‌ی زهراست. حالا به بهانه‌ی آن نقطه از دست شروع خلاص شده‌ام و می‌توانم بروم سراغ ادامه‌ی متن:

حال این روزهایم خوب نیست. هیچ خوب نیست. البته این خوب نبودن، تنها شامل حس و حال من نمی‌شود. خوب می‌فهمم که یک خوب نبودن و یک امرِ ملال جمعی است و همگی باهم گرفتارش شده‌ایم. با این وجود، چند وقت پیش‌ها، فکر می‌کردم شروع دوباره‌ی فوتبال، نجات‌دهنده‌ی این روزهایم باشد. چیزی که اندکی این حال ناکوک را کوک کند. راستش تا همین دو ماه پیش فکر می‌کردم امسال بیشتر از فوتبال خواهم نوشت. از زیبایی‌های فوتبال، از اتفاق‌ها و نقطه‌هایی که کمتر به چشم تماشاگرانش می‌آید. کم و بیش برایش آماده هم شده بودم. در این دارالمجانینِ خاکستری (اگر نگویم سراسر سیاه)، فوتبال و در کنارش نوشتن، برایم اندکی روشنایی است.

همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها را کردم که بگویم این روزها دچار یک شرم عمیق شده‌ام. شرمی که مرا از نوشتن و از فوتبال دور می‌کند. وقتی سری به اطراف می‌چرخانم، چیزی جز رنج و درد نمی‌بینم. اعداد هرروز رشد می‌کنند. جان‌ها پرپر می‌شوند. عده‌ای صیانتگر شده‌اند و ما صیانت‌شونده. آب و خاک‌مان به تاراج رفته و همسایه، همسایه  را نمی‌شناسد. همه‌ی این‌ها باعث می‌شود حس زیادی بودن کنم. حس طُفیلی بودن. درد از سر و روی زندگی می‌بارد و من به فکر قطار کردن کلمه‌ها در وصف فوتبال هستم. فوتبالی که نهایتش یک سرگرمی است و نه بیشتر. تمام این مزخرفاتی که به خیکش می‌بندیم هم فقط توجیهی است برای دیگران. از این جهت که لااقل ۹۰ دقیقه رهایمان کنند و بگذارند مزه‌ی بی‌خیالی را بکشیم. همین. فقط و فقط همین. (با خودم که دیگر روردرواسی ندارم.) راستش حتا نمی‌دانم این شرم و احساس این روزهایم درست است یا نه. نمی‌دانم باید چه کرد و نمی‌فهمم مرز زندگی فردی و جمعی کجاست؟

دیروز عصر یخبندان دو را می‌دیدم. یک جایی از فیلم، یخ و برف‌های زمین شروع کرده‌اند به آب شدن و «عصر یخ» دارد به «عصر آب» وصل می‌شود. سدِ بزرگِ یخی در حال شکستن است و فاجعه در یک قدمی مندی و دوستانش. این وسط یک سگ آبی در پایین‌دست نهر نشسته و دارد برای خودش با تکه‌های چوب سد می‌سازد. سدی که درست یک دقیقه و چهل ثانیه بعد، با اولین تکه‌های یخ درهم می‌شکند. از بین می‌رود و تمام!

این روزها حسم درست شبیه همان سگ آبی است. حس می‌کنم دارم کلمه‌هایم را برای چیزهایی روی میز خالی می‌کنم و برای چیزی دست و پا می‌زنم که فقط یک دقیقه و چهل ثانیه دوام دارد. یک دقیقه و چهل ثانیه تا نابودی و بعد، تمام! اما باز یک علامت سوال بزرگ توی ذهنم مانده. اینکه اصلاً گیرم همین حالا و همین لحظه، تک تک ماها دست از ساختن سدهای کوچک‌مان برداریم. خب، حالا چه؟ چه باید کرد؟ یک سگ آبی کوچک، برای نجات یک سد یخی بزرگ چه کاری از دستش برمی‌آید؟ این‌جاست که باز در همان برهوت فکری گیر می‌افتم و نمی‌دانم چه باید کرد. نمی‌فهمم کجای این مرز باید ایستاد و حالا که خوب فکرش را می‌کنم، اصلاً همین ندانستن بوده که مانع نوشتن این مطلب شده و هنوزاهنوز مانعی است برای ادامه و برای رسیدن به نتیجه‌ی درست.

همین است که باز ناچارم بروم به سراغ نقطه‌ی اهدایی زهرا و بدون نتیجه‌گیری، بدون پایان‌بندی، در آخرین خط نوشته‌ام نقطه‌ای بگذارم و تمام.

«.»

4 نظرات
  1. ژاندارک می گوید

    این روزها هی از دردها می‌نویسم و همه‌ی مثبت‌اندیش‌ها نهیم می‌کنند.
    ولی فقط همین یک جواب رو دارم واسشون: واقعیتی که داریم زندگی می‌کنیم همینه! چقدر دیگه نبینیم آخه؟
    ولی یه چیزی واسه موندن تا آخر عصریخبندان و کنار مندی و بقیه بودن لازمه، اینکه چه اجتماعی هستیم و اهل عمل مث مندی و بقیه از هر راهی شده یه سرپناهی واسه نجات پیدا کنیم، که کوکورانه سیل رو نادیده نگیریم و سد آبی نسازیم ولی یه گوشه هم نشینیم منتظر که خراب بشه همه چی. حتی اگه اندازه‌ی سیت خنگیم…
    حتی اگه مث اون سنجابه به گروه اعتقادی نداریم و فقط بلوط خودمون واسمون مهمه، حداقل دنبالش کل دنیا رو چرخ بزنیم.
    زندگی توی سلامت روان اینه که واقعیت تلخ و کوفتی زندگی رو ببینی و انکارش نکنی ولی یادت بمونه هرچی هم کوفتی باشه بازم زندگیه و باید زندگیش کرد…
    زندگی ما چندین بعد داره، شاید الان توی این شرایط مزخرف، خیلی از ابعاد زندگی واسمون قابل پیش‌بینی و امیدوارکننده نباشه، ولی حداقل یکی دو بعد باقی مونده ازش واسه خودمون. اصلا همینکه تویِ لعنتی می‌تونی این همه خوب بنویسی حتی وقتی نمی‌دونی چی بنویسی، و وقتی هنوز آدم های اطرافمون رو داریم، یعنی اونقدرام زمان باقی مونده مون در حد ثانیه نیست.

    1. آقاگل می گوید

      همون حرف‌های قبلی. 🙂
      توی این روزها یادم باشه یک بار اون کتاب انسان در جست و جوی معنا رو ازت قرض بگیرم و دوباره بخونمش.

  2. صخره نورد می گوید

    یادتونه یکبار از یک دوست اهل سوریه گفتم که میگفت روزی فقط ۶ ساعت برق دارن، جالبه بگم که این دوست، پنل خورشیدی نصب میکنه، با وجود اینکه مهندس کامپیوتره و شرکت کامپیوتری داره. اونم نمیتونه کشورش رو از فقر و جنگ نجات بده اما داره تلاشش رو میکنه که خونه یک نفر روشن باشه، کسب و کار یک نفر از بین نره. ساعت ها زیر آفتاب گرم تابستون و هوای شرجی، پنل خورشیدی نصب میکنه با اینکه میتونه با شرکت های خارجی همکاری کنه و پول بیشتری دربیاره چون ارزش پول اونها هم مثل ما به فنا رفته. چند روز پیش با خوشحالی درباره یک گروه حرف میزد که تازگی راه انداخته که باهم همکفری و تحقیق کنن درباره موضوعات مختلف از تکنولوژی تا سیاست. فوق العاده آدم باهوش و کاریه و همه تلاشش اینه بتونه یه روزی چیزهایی که تو فکرش هست رو بسازه. هر وقت درباره بن بست های کاری و زندگی میگم، هزار راه پیشنهاد میکنه و تمام سعیش رو میکنه بگه هنوزم راهی هست و باید راه های جدید رو امتحان کنی و چیزهای جدید یاد بگیری.
    نمیدونم! شاید همین که کاری که از دستمون برمیاد رو انجام بدیم، خودش دهن کجی باشه به همه قدرت ها که ما هنوز تلاش میکنیم و ادامه میدیم تا به اونچه حقمونه برسیم. چون همه جای دنیا، قدرت ها میخوان مردم رو ناامید و خسته کنن.
    شاید همون مطلب فوتبالی بتونه ذهن چند نفر رو برای چند دقیقه از دغدغه این روزها رها کنه و اونها هم حالشون خوش باشه و حال یکی دیگه رو خوش کنن، مگه اینها کمه؟
    نمیدونم! شاید همین تلاش های کوچیک بتونه ما رو برسونه به طلوع خورشید!

    1. آقاگل می گوید

      از بین حرف‌هات این یک جمله‌ی خودش دهن کجی باشه به همه قدرت‌ها رو قرض می‌گیرم. و می‌گم که بزرگترین دهن کجی رو دوست دارم به خود این زندگی بکنم. به همین روزگارِ قدارِ کج‌مدارِ لاکردار. باید موند و ایستاد و مبارزه کرد و بهش فهموند که کت تن کیه.
      ممنونم برای نوشتن این‌ها. انرژی بخش بود. واقعاً انرژی بخش بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.