دیوید براون، مردی برای تمام فصول!

نوشتن به خودی خود سخت است و نوشتن از سوژه‌های خاص سخت‌تر. درحقیقت یک وقت‌هایی سوژه به قدری از شما فراتر می‌رود که مصداقی است از زیبایی محض. حالا شما هرچقدر هم که کلمه در اختیارتان باشد، هرچقدر هم که در نوشتن تیز و بز باشید، باز توصیف این همه زیبایی چیزی فراتر از توانایی شماست. «دیوید براون» برای من چنین سوژه‌ای است. نمی‌دانم از کجای زندگی این مرد شروع به نوشتن کنم و تا کجا ادامه دهم. اصلاً از کجا و چطور متوجه شوم حق مطلب را ادا کرده‌ام و هرآنچه گفتنی‌ست را گفته‌ام. نقطه‌ی مقابلش هم البته دردسرهایی دارد. اینکه باید حواسم باشد دچار زیباسازی درد و رنج نشوم. دیوید براون مردی است رنج‌دیده و دردکشیده و این‌ را نباید از یاد برد. 

ماجرای دیوید براون از همان پانزده ماهگی‌اش شروع می‌شود. از کشف یک بیماری در پسری که هنوز سنش به دو سال هم نرسیده. راستش از بیماری کاوازاکی چیزی نمی‌دانم و با جست‌وجو در گوگل هم چندان اطلاعاتی دستگیرم نشد. اما به روایتی همین بیماری کاوازاکی باعث نابینایی براون در سیزده سالگی می‌شود. عجیب و باورنکردنی. خانواده‌ای که می‌خواست یک زندگی معمولی و یک پسر معمولی داشته باشد، به یک‌باره از هم پاشید. دیوید براونی که دوست داشت یک زندگی معمولی را تجربه کند و مثل تمام هم سن و سال‌هایش به مدرسه برود و درس بخواند، با مصیبتی روبرو شد که به هیچ‌ عنوان انتظارش را نداشت.

اینجا درست نقطه‌ی عطف زندگی و مرگ است. مرز امید و ناامیدی. تسلیم شدن یا دوام آوردن و دو دستی چسبیدن به رشته‌های باریک زندگی. جایی که دوست داریم قهرمان‌ها سمت زندگی بایستند، براون، برای من حکم همین دست قهرمان‌ها را دارد. قهرمانی هم‌ردیف کلانتر ویل‌کین در ماجرای نیم‌روز. قهرمانی تنهامانده که در آخرین لحظه بر ترسش غلبه می‌کند و با دارودسته‌ی تبهکارها درگیر می‌شود. قهرمانی که بماند و بجنگد، نه اینکه فرار و عقب‌نشینی را بر ماندن و جنگیدن ترجیح بدهد. از اینجا به بعدش دیگر برد یا باخت معنایی ندارد. مهم همین امر مبارزه است. مهم ماندن در صحنه تا آخرین لحظه‌ی زندگی است. (اگرچه ته دل ما قرص است که مرگ پایان کار قهرمان‌ها نیست.)

همان ابتدای حرف‌ها اعتراف کردم که از نوشتن و پیمودن این متن عاجزم. برای همین به جای خواندن متن، پیشنهاد می‌کنم این چهل ثانیه را ببینید. مسابقات المپیک ریودوژانیروی برزییل است و دیوید براون، در کنار چند ورزشکار دیگر می‌دود. (نارنجی‌پوش‌های کناری، که به کمک نواری به دونده‌ها وصل شده‌اند، حکم راهنما را دارند.) حواستان به رکوردهای توی تصویر هم باشد. ۱۱.۰۳ رکورد تاریخ پارالمپیک است. رکوردی که کمتر از یازده ثانیه‌ی بعد شکسته شده و به نام دیوید براون ثبت می‌شود. همان پسری که روزگارِ قدارِ کج‌مدار، خواست تا محکم به زمینش بزند و از هیچ تلاشی در این حرکتش کم نگذاشت.

می‌دانم. می‌دانم این روزها نوشتن از امید کار مسخره‌ای است. همچنین می‌دانم کلانتر ویل‌کین بودن و دیوید براون بودن در زندگی به این سادگی‌ها نیست. در حقیقت، سخت‌ترین کار ممکن است. اما برای ما مردمان عادی که هرروز با چالش‌های زندگی دست و پنجه نرم می‌کنیم و هر روزمان نبردی است ناشناخته با زندگی، داشتن ویل‌کین‌ها و دیوید براون‌ها برای ادامه‌ی مسیر لازم است. این‌ رشته‌های نازک، همان چیزی است که باعث می‌شود صبح به صبح از خواب بیدار شویم و بعد شروع کنیم به دویدن، دویدن و دویدن.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.