ره میخانه‌ام بنما | سفرنامه وَش

مقدمه: کوه سپید و روستای وَش

وَش روستایی است مهجورمانده و گم‌شده در دل کوه سپید. برای رسیدن به روستا جاده‌ای در کار نیست و تنها راه ارتباطی این است که پیاده مسیر مال‌روی کوه را بگیرید و همین‌طور بروید تا برسید به بالای کوه. مسیر شیب‌دار و پیچ و واپیچی است. از پایین کوه تا بالای کوه کمتر از سه کیلومتر راه است، اما همین سه کیلومتر راه را باید در یک ساعت و نیم تا دو ساعت طی کرد. تازه اگر شانس بیاورید و هوا خوب باشد، آفتاب نباشد و برف و باران هم نیاید. آن‌قدر دسترسی به روستا سخت است که بسیاری از ساکنین روستا ترجیح داده‌اند خانه‌های آبا و اجدادی را رها کرده، به روستاهای اطراف یا شهرها کوچ کنند. مانده فقط دو سه خانوار کوچک و جمعیت ثابت دوازده نفری، که اغلب هم پیرسال هستند و هوای روستا برایشان اکسیر زندگی است. آب و هوای خوب باعث شده تا وش مسیر ییلاقی ابوزیدآبادی‌ها هم باشد. برای همین است که در ماه‌های گرم سال تعداد ساکنین روستا تا حدود پنجاه، شصت نفر هم می‌رسد.

با این همه دورافتادگی، وش اما در بیست و هشتمین روز صفر مهمان زائرین بسیاری است. در روستا دو زیارت‌گاه وجود دارد. یکی معروف است به زیارت‌گاه کعبه‌ی کوچک و دومی زیارتگاه اولیاءالله نام دارد. از قدیم رسم براین بوده که روز بیست و هشتم صفر مردم روستای وش به همراه کوچ‌نشینان ابوزیدآبادی در مسجد روستا جمع شده، طی یک مراسم آیینی نخلی چوبی را به دوش گرفته، اول به زیارت‌گاه کعبه‌ی کوچک می‌برند و بعد به اولیاءالله که دورتر است. در طول مسیر هم ذکر مصیبتی خوانده می‌شود و سینه‌زنی و زنجیرزنی به راه است. در آخر هم نخل را به حسینیه‌ی روستا برمی‌گردانند و پس از نماز، میهمانان مراسم را با نهار پذیرایی می‌کنند.

(اگر علاقه‌مند هستید بیشتر از این مراسم آیینی بدانید، پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی «آیین نخل برداری زیارتگاه‌های کوه سفید وَش بر پایه‌ی اسطوره غیبت دختر» را بخوانید.)

حرکت به سمت روستای وش: ساعت هشت و سی دقیقه

ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که از خانه زدیم بیرون. روی نقشه تا روستا حدود چهل کیلومتر راه بود. اما بخشی از راه جاده‌ی خاکی است و بخشی هم یک جاده‌ی باریک دو طرفه. نابلدی راه را هم که در نظر بگیری، حدود یک ساعتی از کاشان تا پارکینگ کوه سپید فاصله است. فضای پارکینگ پس از روستای تُتماج قرار دارد و برای رسیدن به آن باید یک مسیر سه کیلومتری را در جاده‌ی خاکی رانندگی کرد. ما تقریباً ساعت هشت و سی دقیقه بود که رسیدیم به پای کوه سپید و پارکینگی که محل قرارمان بود. نیم ساعتی هم در این بین طول کشید تا دیگر دوستانمان آمدند و آماده‌ی حرکت شدیم. در این فاصله چندتایی چایی نذری خوردیم و کمی هم از هوای خنک صبحگاه لذت بردیم.

مادر و دختری به همراه هم

راستش فکر می‌کردیم کمی دیر رسیده‌ایم و برای همین مسیر این‌ همه خلوت است. تقریباً هر دویست سی‌صد متری که می‌رفتیم، شاید به یکی دو نفر برمی‌خوردیم که مشغول استراحت بودند و گوشه‌ی تخته سنگی یا کناره‌ای نشسته‌اند توی سایه. بیشتر هم اهالی ابوزیدآباد بودند یا ساکنین محلی روستای وش، که سال‌هاست اگرچه روستا را رها کرده‌اند، اما رسم و آیین اجدادی‌شان را نه. در راه مادر و دختری را دیدیم که دختر طنابی کاموایی را دست گرفته بود و یک سر دیگرش را داده بود دست مادرش. بلکه کمکش کند تا رسم هرساله را به جای بیاورند و خودشان را سر موقع برسانند به زیارت‌گاه وش.

دختر می‌گفت از وقتی بچه بوده این مسیر را می‌آمده و مادر ادامه می‌داد که حتا وقتی دو سالش بود هم پدرش بچه را توی گونی انداخت و به دوش گرفت و آورد تا زیارتگاه. می‌گفت آن‌قدر هوا سرد بود و اکسیژن کم، که طفل دو ساله همین‌طور گریه می‌کرد و ما نمی‌فهمیدیم چرا. دختر از معجزه‌های زیارتگاه‌ها هم می‌گفت. از اینکه در فصل زمستان اینجا یخ و یخ‌بندان است، اما روز بیست و هشت صفر که می‌شود، آسمان یک‌باره صاف شده و خبری از باد و برف نیست. یا اینکه یک سال هوا ابری بوده و ترسیده‌اند نکند برف‌ و بوران راه روستا را ببندد. اما همینکه قدم به راه گذاشته‌اند برف بند آمده و وقتی همه‌ی مردم به روستا رسیده‌اند، باز برف شروع کرده به باریدن.

یکی دیگر از روایت‌های دختر، روایت ناپدید شدن ۷۲ نفر از اولیاءالله در زیارتگاه کوه سپید بود. مادر می‌گفت این‌ها از دست ماموران حکومت فرار کرده‌اند و امان آورده‌اند به این کوه و بعد ناپدید شده‌اند و حالا در غیبت به سرمی‌برند، تا روزی که امام‌زمان ظهور کند و همراه آقا ظهور کنند. می‌گفت اگر کمی از اولیاءالله بالاتر بروید، می‌شود رد اسب‌ها، شترها و خودشان را دید، که هنوز بر سنگ‌ها باقی مانده است.

سومین معجزه‌ی زیارتگاه کمی شخصی‌سازی شده بود. دختر می‌گفت عروس عمو (یا شاید عمه‌اش) بچه‌دار نمی‌شده و عاقبت پناه می‌آورد به اولیاءالله. حالا عروس روزهای گذشته دوتا بچه دارد به چه زیبایی. همین است که در تمام این سال‌ها توصلش به این مراسم آیینی را حفظ کرده و هرسال به هر سختی‌ای هم که شده خودش را به مراسم نخل‌گردانی می‌رساند.

اورژانس‌ سیار برای در راه مانده‌ها

مسیر کوه سپید تا زائرسرای وش به قدری شیب‌ سنگینی دارد که هر چند صد متر یک‌بار نیاز به استراحت پیدا می‌کردیم. به هر سختی‌ای بود، می‌گشتیم و سایه‌ای می‌یافتیم برای استراحت و چند دقیقه‌ای می‌نشستیم تا هم عقبی‌ها برسند و هم خستگی راه از تنمان خارج شود. در راه چند الاغ باربر هم در رفت و آمد بودند. الاغ‌هایی که صاحبانشان آن‌ها را نذر زائرسرا کرده بودند و هرسال می‌آوردنشان به کوه سپید تا پیرمرد و پیرزن‌های در راه مانده را با خود ببرند بالا. در راه که می‌رفتیم، پیرزنی بود که همراه نوه‌ها یک بخشی از مسیر را آمده بود و بعد ضعف و ناتوانی بر او غالب شده بود و چاره‌ای نداشت جز اینکه سوار بر الاغ ادامه‌ی مسیر را طی کند. صحنه‌ی جالی بود و دروغ چرا، در دلم دوست داشتم من هم سوار این اورژانس سیار شوم و لااقل بخشی از راه را بروم.

نخلی که نبود، نخلی که نیست!

حدوداً ساعت یازده بود که رسیدیم به نزدیکی اولیاءالله و قبرستانی روستا. از قبرستانی تا زائرسرا راه زیادی نبود. امید داشتیم که رسیده‌ایم در آخر و حالا می‌شود مراسم را از نزدیک دید. در همین فکر و خیال‌ها بودیم که پیرمردی از اهای روستا رسید و گفت مراسم امسال برگزار نمی‌شود! گویا کسی نبوده که نخل را دست بگیرد و جوان‌‌های اامروزی هم میل و رقبت چندانی به نخل‌گردانی ندارند. همین شده که نخل توی روستا مانده و به کعبه‌ی کوچک نرسیده.

البته روایت دیگری هم بود برای حذف شدن مراسم امسال. گویا اهالی روستای وش خیلی آبشان با ابوزید‌آبادی‌ها توی یک جوی نمی‌رود. از طرفی این ابوزیدآبادی‌ها هستند که خودشان را متولی زائرسراها می‌دانند و در راه آبادانی مسیر تلاش کرده‌اند. همین است که اختلاف‌ها کم و بیش اوج گرفته، اهالی وش منتظر بوده‌اند جوانان ابوزیدآباد بیایند برای روی دوش گرفتن نخل و زیدآبادی‌ها هم در زائرسرا بار سبک کرده، منتظر رسیدن نخل بوده‌اند به کعبه‌ی کوچک.

البته یکی دو نفر از محلی‌ها هم می‌گفتند که بخش‌داری به خاطر بیماری کرونا نخل گردانی را ممونوع کرده است. اگرچه دلیل دوم به نظر منطقی به نظر می‌رسد، اما اینکه کسی تمایلی به ماسک زدن ندارد، خیلی تایید کننده‌ی این نظریه نبود. خلاصه، این هم شاید شانس ماست. این همه راه را آمده‌ بودیم برای تماشای مراسم و مراسم حذف شده بود. با این وجود، خیلی‌ها آمده‌ بودند و هوای خوبی هم بود برای نشستن و کمی گفت و گو و گشت و گذار.

راه دو می‌شود، برگشت به پایین

صبح که می‌آمدیم، تصورم این بود که مراسم باید تا حدود ساعت دو تمام شده باشد و بعد هم برگردیم پایین و از آن سمت هم می‌رویم به سمیرم. اما تا حدود دو و نیم باز همان بالا بودیم و تازه وقتی حرکت کردیم به سمت پایین، قرار بود اول برگردیم تا کاشان و بعد دوباره مسیر را کج کنیم به سمت سمیرم. خوبی قضیه این بود که پایین آمدن، خیلی راحت‌تر از بالا رفتنش بود. آن‌قدر راحت که نیم ساعت نشده، کل مسیر را آمدیم پایین و رسیدیم به پارکینگ‌ها. از آن‌جا هم سوار ماشین شدیم و برگشتیم تا کاشان. البته این وسط یک لحظه سنگ‌کوب هم کردیم. در مسیر برای یک لحظه ماشین خاموش شد و استارت نخورد که نخورد. استرس برای یک لحظه خودش را ریخت توی تمام تن و بدنم. اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که متوجه شدیم خاموشی ماشین به خاطر جدا شدن سر باتری است و مشکلی برای ادامه‌ی راه نیست. (وقتی از تجربه حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم!)

باری، یک نفس آمدیم تا کاشان و خواستیم دور بزنیم سمت سمیرم، که باز ماشین خاموش شد! دروغ چرا، به قدری خسته بودم که حتا حوصله‌ی محکم کردن پیچ و مهره‌ی باتری را هم نداشتم. البته کمی هم می‌ترسیدم که حالا حرکت کنیم و شب بمانیم توی راه. خلاصه که نتیجه‌ی همه این اتفاق‌ها شد ماندن در خانه، خوابیدن تا ساعت نه شب، شام خوردن و بعد کمی ول‌گردی در فضای مجازی. حالا هم قصدم این است دو سه ساعتی دیگر بخوابم و بعد حرکت کنیم به سمت سمیرم. تا چه شود به عاقبت، در طلب تو کام من.

پایان.

 

پ.ن۱: عکس‌ها را مدیون دوستانم هستم که دستی در عکاسی دارند. وگرنه از من یکی که عکاس درنمی‌آید.

2 نظرات
  1. نسرین می گوید

    سفرنامه شیرینی بود. یه پست این تیپی چند وقت پیشا تو وبلاگم نوشته بودم. دربارۀ یه نقطۀ ناشناختۀ تبریز.
    یه نفر هم همون وقتا پیشنهاد داده بود که تبدیلش کنیم به چالش و دعوت کنیم از بقیه هم این جور جاهای شهرهاشون رو معرفی کنن.
    من هر وقت می‌رم کندوان چنین حسی دارم. با اینکه حسابی معروفه و اغلب هم شلوغ ولی همیشه چیزی برای کشف کردن تو دلش داره.

    1. آقاگل می گوید

      همیشه اون لالوها یه سری چیزهایی هست که به چشم کسی نمیاد. بیشتر عادت کردیم بریم سمت چیزهای بولد شده. چیزهایی که رسانه به خوردمون میده. از کندوان فقط چیزهای بزرگ شده‌اش رو برداریم. از کاشان هم یه قمصر و یه ابیانه رو. ولی همیشه چیزهایی هست برای کشف کردن. 🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.