یادداشت‌های روزانه

دوشنبه، ۲۲ دی‌ماه ۹۹

عصر دربی بود. شب قبل از بازی به این فکر می‌کردم که فوتبال چقدر برایم بی اهمیت شده است. فکر می‌کردم که پس از آن فینال آسیا و آن باخت مزخرف چرا باید دل به لیگ برتری بدهم که بازیکنانش یک دهم بازیکن‌های اروپایی هم نیستند؟ به این فکر می‌کردم که فوتبالمان اصلاً کجای جهان است و چرا من باید برایش حرص بخورم. همه‌ای این‌ها درست تا وقتی بازی شروع شده بود، هنوز در ذهنم می‌چرخید. راستش تا قبل از اینکه فقط نتیجه را نگاه کنم و ببینم همان دقیقه‌ی دو گل خورده‌ایم، بازی امروز برایم اهمیتی نداشت. اما وقتی دیدم گل خورده‌ایم و عقبیم، گویی به یاد یک عهد قدیمی افتاده باشم. عهدی که یادم نیست در چند سالگی بسته بودم. اینکه تا وقتی فوتبال هست و تا وقتی پرسپولیس هست، من باید همراه و هوادارش باشم. چه در غم‌ها و شکست‌ها و چه در وقت بردهای پرگل.

این شد که تمام نود دقیقه‌ی بازی را هندزفری به گوش خیره مانده بودم به مانیتور روبرویم و با هر توپی که از چپ به راست می‌رفت، سر داور و بازیکن خودی داد و فریاد راه می‌انداختم. بماند که فقط چند دقیقه‌ی آخر را کم آوردم و همین کار خودش را کرد. توپ دقیقه‌ی نود و سه درست رفت همان‌جایی که نباید. دو دو مساوی. یا بهتر است بگویم «کم گل‌ترین دو دوی تاریخ.»

دو سه ساعت از بازی گذشته اما هنوز به بازی فکر می‌کنم. به اینکه چرا عصبی هستم و چرا ناراحتم. انگار که کسی حقم را خورده باشد. یا توی مدرسه به ناحق کتک خورده باشم. همه چیز از اینجا شروع می‌شود که در فوتبال همیشه تیم برتر برنده نیست. این نتیجه‌ی بازی است که تیم برنده را نشان می‌دهد. و خب ما امشب تیم برتر بودیم، اما برنده نشدیم. همین است که زجرم می‌دهد.

اگر بخواهم کمی بحث را پیچیده کنم، می‌توانم بگویم زندگی هم گاهی همین است. گاهی تو آن قدر برتر هستی که کسی نمی‌تواند کتمانش کند. اما اینکه دست آخر برنده باشی یا نه، تابع شرایط دیگری است. شرایطی که ممکن است شانس هم جزئی از آن باشد.

پنجشنبه، ۲۵ دی ۹۹

روزهای زیادی بود که صدای استاد شجریان را نشنیده بودم. دست و دلم نمی‌رفت که سراغ آلبوم‌های استاد بروم. امروز اما وقتی با گوشی‌ شروع به شنیدن آهنگ کردم، وسط‌هایش رسیدم به تصنیف «با من صنما» و از همان لحظه‌ای که استاد نخستین با من صنما را گفت، حالم بالا و پایین شد. یک بغضی در گلویم گرفتار شده که نمی‌دانم کجا باید رهایش کنم. انگار برای اولین بار باورم شده که دیگر استاد شجریانی نیست و تمام آن اتفاق‌ها، آن فیلم‌ها و آن‌ عکس‌ها واقعی بوده است.

دوشنبه، ۶ بهمن ۹۹

یک سری اتفاق‌ها هست که در حالت عادی چیز مهمی نیست، اما رفته رفته بزرگ می‌شود و برای مثال روز دوشنبه‌ی شش بهمن را به یک روز خاطره‌انگیز تبدیل می‌کند. امروز از صبح تا ظهر برایم یک روز عادی بود تا اینکه صدای زنگ آمدن پستچی را نوید داد. آقای پستچی اولین بسته از کتاب‌های نمایشگاه را با خودش آورده بود. یک کارتن دو سه کیلویی بزرگ که برخلاف انتظارم چهار جلد کتاب داخلش بود و نه دو جلد.

داستان از این قرار بود که دو جلد از مجموعه‌ی هجده جلدی «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» از نشر ماهریس را گذاشته بودم توی سبد خریدم. اما انتشارات ماهریس به اشتباه از همین دو جلد یک سری اضافه هم توی بسته‌بندی گذاشته و فرستاده بود.

راستش اول فکر کردم باید با این دو جلد اضافه چه کنم؟ پیش خودم گفتم خب اهدا کردنش به کتابخانه که بد نیست؛ اما از طرفی هم این‌ها کتاب من نیست که بخواهم اهدایش کنم. نتیجه‌ی مشورت با دوستان وبلاگ‌نویس و خاله‌ها این شد که توی اینستاگرام برای نشر ماهریس پیامی ارسال کنم. اول از رسیدن کتاب‌ها تشکر کنم و بعد هم برایشان توضیح دهم که به اشتباه سفارشم را کپی دیده‌اند و دوبار فرستاده‌اند. و حالا من نمی‌دانم باید با این دو جلد اضافه چه کاری انجام دهم. می‌توانم برایشان پس بفرستم یا اینکه اگر موافق باشند، آن را به کتابخانه‌ای که می‌شناسم اهدا کنم.

دروغ چرا، چون پول کتاب‌ها کم هم نبود (هر جلد را حدود ۷۰ تومان خریده بودم)، فکر می‌کردم گزینه‌ی پس فرستادن کتاب‌ها را مطرح کنند. و این چیزی بود که از عصر انتظارش را می‌کشیدم. اما همین یک ساعت پیش ادمین صفحه‌ی نشر ماهریس برایم پیامی ارسال کرده بود سرشار از محبت و گفته بود که می‌توانم این دو جلد را به کتابخانه اهدا کنم. البته با این پیش‌شرط که برایشان عکسی هم از کتابخانه و کتاب‌ها بفرستم.

این قدر از این اتفاق خوشحالم و کیفم کوک است که از سرشب همه جا آن را ثبت کرده‌ام. از کانال تلگرامی گرفته تا صفحه‌ی توییتر. برای همین دلم خواست فعلاً در قالب یک اتفاق روزانه اینجا هم بنویسمش تا روزی که کتاب را به کتابخانه ببرم و بعد شاید پست جداگانه‌ای هم برای ثبتش نوشتم.

2 نظرات
  1. جانان می گوید

    نمیدونم یاد چی افتادم 🙂 ک میدونستم توی کجا و از کی تو ذهنم ضبط شده
    کتاب‌ش رو ک باز کردم دیدم توی پیشگفتار زیرش خط کشیدم ……
    نوشتن
    از کشتی و جفتک‌چارکش کمتر نیست
    تمرین می‌خواهد
    از همه‌ی اینها گذشته کسی چ میداند
    شاید بعد سال‌ها بعضی از این نوشته‌ها بکار بیاید ……. /پیشگفتار (روزها در راه) ش.مسکوب
    و یادت افتادم و دوست داشتم برات بنویسم ـ نوشتم‌ش
    اگر نخوندی‌ش ـ پیشنهاد میکنم حتمن بخون‌ش
    شاد و سلامت و نویسا بمونی سعید جان

    1. آقاگل می گوید

      مسکوب رو بسیار دوست دارم. هم در جستارنویسی و هم در روزانه‌هاش.
      هر دو کتاب روزانه‌هاش رو دارم و گهگاه سری بهشون می‌زنم.
      ممنونم برای معرفی. 🙂
      ارادتمند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.