زباله‌ها طبق طبق، کرما به دورش وق و وق!

از دیشب حس می‌کردم گه‌گاه بوی نامطبوعی به دماغم می‌خورد. اولش فکر می‌کردم بو از دریچه‌ی کولر می‌آید. برای همین فقط ذهنم مشغول چرایی داستان بود و اینکه خب منشا بو کجاست؟ آخر چرا باید از کولر چنین بویی بیاید؟ با این همه، تصمیم گرفتم کاری نکنم و منتظر بمانم تا بلکه خودش رفع شود. همه چیز عادی بود تا اینکه امروز عصر رفتم باغچه‌ی خانه را آب بدهم. در اینجا لازم است کمی از فضای خانه را وصف کنم. خانه‌‌های اینجا اغلب دو طبقه هستند و به شکل شمالی – جنوبی ساخته می‌شوند. به شکلی که طبقه‌ی هم‌کف، یک جورایی حالت زیرزمینی هم دارد و چند متری پایین‌تر از کوچه است. این شکل از ساختن خانه، باعث می‌شود فضای کلی طبقه پایین کمی خنک‌تر هم باشد، که برای شهری مثل اینجا بد هم نیست. دیگر اینکه وقتی از در وارد ایوان می‌شوید، یک ایوان باریک و دراز دارید که با چند پله وصل می‌شود به حیاط. به نوعی حیاط حدود دو متر بالاتر از سطح طبقه زیرزمینی قرار دارد و جلوی خانه علاوه بر ایوان، یک باغچه‌ی باریک و دراز هم هست. همه‌ی این‌ها را گفتم، تا اضافه کنم ما ساکن طبقه‌ی پایین هستیم. حالا برگردم به سر اصل مطلب!

خلاصه، امروز که رفته بودم باغچه را آب بدهم، دیدم بوی ناطبوع داخل اتاق، توی ایوان کمی شدیدتر است. برای همین شک کردم که نکند بو از کولر نباشد و از همین دور و اطراف است؟ برای همین رد بو را گرفتم و قدم به قدم رفتم جلو، تا رسیدم به انباری خانه. راستش اگر شک داشتم که خانه فاضلاب‌کشی نشده، ممکن بود حدس بزنم که چاه دستشویی‌مان اشتباهی سر از انباری در آورده! به قدری این بو ناجور بود، که همان‌جا دل و روده‌ام واپیچید توی هم. جلوتر که رفتم، چشمم افتاد به یک نایلون بسته و شیرابه‌ای که از اطرافش سرازیر بود. مسئله اینجاست که ما زباله‌های ترمان را گوشه‌ی حیاط خشک می‌کنیم و عملاً زباله‌ای که شیرابه تولید کند نداریم. نفسم را همان‌جا نگه داشتم و باز جلوتر رفتم.  این‌بار چشمانم خورد به یک لشکر کرم سفید، که دورتا دور پلاستیک را گرفته بودند و توی هم وول می‌خوردند. دروغ چرا، فقط شانس آوردم هنوز نهار نخورده بودم، وگرنه خورده و نخورده را همان‌جا و بدون شک می‌آوردم بالا! به قدری این صحنه چندش، حال به هم زن و مزخرف بود که از صبح همین‌طور جلوی چشمم مانده و محو نمی‌شود.

بگذریم. از توصیف زیبایی‌های این صحنه بگذریم، فقط این را بگویم که اول از همه نایلون را بردم سر کوچه، بعد هم تا یک ساعت تمام بالکن را شستم، بلکه بوی گند شیرابه را حس نکنم. بعد هم نیم ساعتی خودم زیر دوش آب ماندم، تا بلکه بدنم از خارش بیفتد؛ که  نیفتاد و تا همین حالا هم فکر می‌کنم کرم‌ها از توی پنجره‌ی اتاقم دارند می‌آیند داخل و لابد بعدش هم می‌ریزند توی سر و کله‌ی من یا روی کمرم سُرسُره بازی می‌کنند.

 خلاصه، مهم‌ترین اتفاق امروزم همین کرم‌ها بودند! و چون قول داده بودم تا چهل شب، هرشب (به غیر از جمعه‌ها!) اینجا را به‌روز کنم، گفتم از امروز غافل نشوم. به هرحال وقتی در خوبی‌ها و خوشی‌ها رفیق گرمابه و گلستان هستید، باید در روزهای چندش‌ناک و مشمئزکننده هم رفیق باشید. 🙂

2 نظرات
  1. نسرین می گوید

    امیدوارم هیچ وقت چنین صحنه‌ای تکرار نشه. با اینکه از حشرات خیلی نمی‌ترسم ولی از کرم بدجوری مور مورم می‌شه. وسط سبزی پاک کردن یهو یه کرم اون وسط پیداش بشه اعصابم خط خطی می‌شه. کرم وسط برنج هم که دیگه از اون بدتر!

    1. آقاگل می گوید

      اوه اوه. من با پدیده کرم وسط برنج تا همین یکی دو هفته پیش آشنا نبودم. خاله رو اون سری دیدم که برنج‌هاش رو پهن آفتاب کرده بود. گفتم چه می‌کنی؟ گفت توی برنج کرم دیدم! تا ۲۴ ساعت دلم نمی‌خواست سمت برنج برم! لامصب درست هم قد برنج‌ها بودن. مگر می‌شد پیداشون کرد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.