زیستن در چند دنیای موازی

در یک دنیای موازی دیروز، دوشنبه، ۱۹ مهر ۱۴۰۰، باید یزد می‌بودم. در عروسی رفیق روزهای دور و نزدیک بشکن می‌زدم و با جمعی که برایم غریبه بودند و به زبان یزدی حرف می‌زدند، دور تا دور رفیقمان می‌زدیم و می‌رقصیدیم. در یک دنیای موازی باید دوشنبه روز خوبی می‌بود. روزی پر از شادی، پر از عشق، پر از شور و حال و غوغا.

اما در یک دنیای حقیقی، در چیزی که داریم داخلش زیست می‌کنیم، دوشنبه روزی بود که صبحش با یک بحث ساده شروع شد، عصرش رسید به یک بحث سرسختانه، پسین‌گاهش تغییر مسیر داد به سمت چند سوء‌تفاهم، همراه با سردردی که هرلحظه فزونی می‌یافت و بعدش هم یک حادثه‌ی کوچک با دوچرخه و آخر شبش هم ختم شد به یک قرص استامینوفن و خواب ساعت ده. اینکه بروم توی در و دیوار و زخمی و زیلی شوم که البته روند عادی و طبیعی زندگی است، اما به دیگر اتفاقاتی که افتاد عادت نداشتم و هنوز هم ندارم. برای همین، می‌توانم بنویسم دوشنبه، ۱۹ مهر ۱۴۰۰ روز خوبی نبود. به هیچ وجه روز خوبی نبود.

از صبح که بیدار شده‌ام، مدام دارم این چند ماه گذشته را مرور می‌کنم. دارم به اشتباهاتی فکر می‌کنم که در مسیر حرکت مرتکب شده‌ام و حواسم به آن‌ها نبوده. به دومینوهایی که چیده شده، چیده شده و حالا رسیده به لحظه‌ای که با یک تق کوچک شروع می‌کند به ریختن. دنبال مقصر نمی‌گردم. اینکه مقصر کیست و چیست دردی از دردها دوا نمی‌کند.  برای همین نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که چطور می‌شد بهتر جلو رفت. بهتر برنامه ریخت و بهتر فضا را مدیریت کرد. البته که مقصر باخت هر تیمی در درجه‌ی اول مربی است و بس. اما فردای شکست، روز بازنگری است و روز فکر کردن به فردا، به بازی‌های از راه نرسیده، به اصلاح روند و برگشتن به مسیر صحیح. در کلیشه‌ترین حالت ممکن، اگر قرار باشد شکستی ما را قوی‌تر کند، به قطع با درک همین تجربه‌ها و اشتباه‌هاست. وگرنه یک مربی ناشی، هرچقدر هم که ببازد، چیزی عایدش نمی‌شود. نتیجه‌اش هم سقوط آزاد است برای کل تیم. حتا اگر یازده تا زیدان و باجو توی ترکیب داشته باشی.

بگذریم، امروز سه‌شنبه است. امیدوارم سه‌شنبه کمی مهربان‌تر باشد. کمی زیباتر و کمی آرام‌تر. دوشنبه‌ که چیزی نداشت. فقط حسرت بود و حسرت. حسرت از دست دادن یک دنیای موازی و پشت سر گذاشتن بحثی که دیر یا زود در می‌گرفت. اما می‌شد در فضازمان بهتری هم باشد.

پ.ن: دنبال عکس مناسب بودم برای این پست. یادم افتاد به بخشی از کتاب زندگی من از الکس فرگوسن. به حال و هوای این پست هم می‌خورد و حسن ختام خوبی است برای این پست:

«من فرمول خودم را برای شکست‌ها داشتم. همیشه پیش از این که از در رختکن خارج شوم و با مطبوعات یا تلویزیون یا مربی دیگری صحبت کنم (پس از آن که حرف‌هایم را در رختکن زده بودم) با خودم می‌گفتم: «فراموشش کن، بازی تمام شده.»
همیشه همین کار را می‌کردم.» (زندگی من، الکس فرگوسن، فصل سیزدهم، ص۱۲۸)

2 نظرات
  1. نسرین می گوید

    صبح که بحث رو دنبال می‌کردم بی‌تفاوت از کنارش گذشتم که بره پی کارش. چون خیلی تکراری شده بود راستش. برای همین هم چیزی توی گروه نگفتم و صاف رفتم سراغ لفت!
    ولی بعدش حقیقتا نفهمیدم چی شد که اینجوری شد. ولی بازم می‌گفتم تقصیر هر کی هم باشه، تقصیر تو یکی نبود. همیشه محترم بودی و عزیز. یه بخشی تقصیر ما بود و یه بخشی تقصیر اون ور. خلاصه که الکی به خودت نگیر ببم جان:)
    با خودت هم مهربان باش باشه؟

    1. آقاگل می گوید

      می‌دونی قضیه چیه؟ وقتی از یک تیم حرف می‌زنیم، اگر ببازیم همه ما باهم می‌بازیم و اگر برنده باشیم همه باهم برنده‌ایم.
      و راستش خودم رو یک جاهایی مقصر می‌بینم و درباره‌ش صحبت می‌کنیم حالا.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.