زیستن

صدای لپتاپ را بسته‌ام و حوصله‌ی اینکه بلند شوم و در تاریکی دنبال سیم هندزفری بگردم را ندارم. به جایش نشسته‌ام و این دو دقیقه را بدون صدا و فقط با تکیه بر تصویر می‌بینم.

قبل از اینکه هارد لپتاپ بترکد، یک پوشه‌ی جداگانه برای این‌طور چیزهای الهام‌بخش داشتم. اسمش را گذاشته بودم «بهانه‌ای برای زیستن». این‎‌طرف و آن‌طرف هروقت چیزکی می‌دیدم که به دلم می‌نشست، آرشیوش می‌کردم. اگر فیلمی می‌دیدم و از یک سکانسش خوشم می‌آمد، آن را از توی فیلم می‌بریدم و نگه می‌داشتم. اگر متن آهنگی برایم معنای زندگی را داشت، نگهش می‌داشتم. اگر جمله‌ای به چشمم می‌خورد و برای یک لحظه تکانم می‌داد، می‌فرستادمش توی همان پوشه.

البته در این زمینه هم باز فوتبال پیشتاز رقابت‌ها بود. «بهانه‌ای برای زیستن»‌ این آخری‌ها پر شده بود از عکس‌ها و کلیپ‌های فوتبالی. از مدافعی که تا آخرین قدم تسلیم نشده و توپ را از روی خط دروازه برگشت داده. از دروازه‌بانی که قدش را کش داده و در آخرین لحظه توپ را از زیر طاق دروازه بیرون آورده. از تک هواداری که تیمش چهارده گل خورده و دست از تشویق نکشیده. از پدر و مادری که نشسته‌اند و بازی پسرشان را در لیگ دسته دوی انگلیس می‌بینند. پسری که وقتی هفت ساله بوده فلج شده و حالا پس از سال‌ها دوا و درمان دارد توی زمین چمن می‌دود. 

راستش یک این‌بار می‌خواستم حرفی از فوتبال نباشد. اما ظاهراً شدنی نیست که نیست. البته از آدمی که پای کیبورد پرحرف می‌شود، بیشتر از این هم نباید انتظار داشت. بگذریم. از هارد لپتاپ می‌گفتم که پرید و همه‌ی این بهانه‌های زیستن به ثانیه‌ای پاک شد. دروغ چرا! شانس آوردم که برخی‌هاشان را قبلاً برای این و آن فرستاده بودم. یکی از همین برخی‌ها این دو دقیقه‌ی پایین‌ است. آخرین سکانس از فیلم جوجو ربیت.

راستش کاری به محتوای فیلم ندارم. دوست داشتید، خودتان گوگل کنید و درباره‌اش بخوانید و درنهایت، اگر مورد پسندتان بود ببینیدش. برای من مهم همین سکانس آخر فیلم است. جایی که جنگ تمام شده، ماشین‌های جنگی یکی یکی گورشان را گم کرده‌اند. پوسترهای جنگی را باد برده، صدای توپ و تفنگ خاموش شده و حالا، حالا در نبرد مرگ و زندگی، نوبت به دومی رسیده است.

رنگ سبز کت دختر، پیراهن چهارخانه‌ی پسر، پس زمینه‌ای که انگار روح زندگی در آن دمیده شده همراه با رقصی بی هیچ قاعده و قانون.

روزها و شب‌های زیادی است که این صحنه را در ذهن بازسازی می‌کنم. اینکه بالاخره نوبت زندگی هم می‌رسد. اینکه بالاخره یکی از همین روزها درست مثل دختر و پسر فیلم جوجو ربیت از خانه بیرون می‌آییم، سازمان را کوک می‌کنیم و بعد یک رقصی می‌کنیم که برای همیشه، برای همیشه‌ی همیشه در تاریخ بماند. که بهانه‌ی خوبی باشد برای زیستن. برای زندگی.

 

8 نظرات
  1. پریسا می گوید

    چقدر قشنگ بود، متن، فیلم، ایده بهانه های برای زیستن

    امروز من از اونها بود که بهانه میخواستم برای ادامه دادن

    1. آقاگل می گوید

      خوشحالم که این کلیپ دو دقیقه‌ای بهانه‌ای شده برای سرحال آمدن شما. 🙂

  2. CherryBlossom می گوید

    با توجه به سابقه‌مون، احتمالا ما هم همین کارو بکنیم. وقتی رسما کرونا تموم شده اعلام شد، میریزیم بیرون تو خیابون و میرقصیم 🙂 کلا اینکارو خوب بلدیم!

    1. آقاگل می گوید

      یه روزی هرچی ماسک داریم رو می‌ریزیم وسط حیاط و آتش می‌زنیم.

  3. ARO می گوید

    بسیار عالی

    1. آقاگل می گوید

      زنده باشید.

  4. حامد می گوید

    سلام گمتون کرده بودم آقاگل
    لینک اینجارو توی پست معصومه خانم دیدم و اومدم خدمتتون
    ایشالا نوبت زندگی کردن ما هم میرسه و امیدوارم اونروز خیلی دیر نباشه

    1. آقاگل می گوید

      سلام و ارادت.
      توی پست کدوم معصومه خانم؟ لینک بدید ممنون میشم. 🙂
      .
      آره. می‌رسه اون روز. خیلی زود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.