شب‌بیداری – ۲۲-۸-۱۴۰۰

چند شب است که خواب درست و حسابی ندارم و تا چهار و پنج صبح بیدارم. البته به این بیدار ماندن‌های شبانه از زمان دانشجویی عادت دارم. راستش هنوز هم شب‌ را به روز ترجیح می‌دهم و اگر مسائل کاری نبود، شاید درست مثل سال‌های قبل عمل می‌کردم و شب‌زیستی انتخاب اولم بود. سکوت شب و اینکه نه صدای چرنده و پرنده‌ای می‌آید و نه آدم دوپا، وقت بهتری برای زیستن و فکر کردن است. بیدار ماندن در این چند شب هم باعث شده تا بیشتر به زندگی و این روزها فکر کنم. نخست به اینکه کجا هستم. راستش این سوالی است که خیلی وقت بود جوابی برایش نداشتم. خیلی وقت بود نمی‌دانستم کجای این زندگی قرار دارم. و بعد سوال دوم اینکه قرار است به دنبال چه چیزی بدوم؟ و باز خیلی وقت بود که هدف مشخصی برای حرکت نداشتم. شده بودم یک آدم ماشینی با یک سری هدف‌های درهم و برهم و یک زندگی درهم و برهم‌تر.

هیچ چیزی در زندگی برایم از بی‌نظمی دردناک‌تر نیست و خب صادقانه اگر بگویم، این چند ماه گذشته (و شاید سال گذشته) را در بی‌نظم‌ترین حالت ممکن سپری کرده‌ام. این بی‌نظمی را می‌شود با نگاهی به دور و اطرافم فهمید. کافی است نگاهی به اتاقم بیندازید. یک سمتش کلی کتاب روی هم تلنبار شده و یک سمتش پتو و پشتی‌ای برای نشستن. کمی آن‌طرف‌تر هم بساط قرص و دارو و کاغذ و سطل زباله‌ای کوچک. فلاسک چایی و ظرف خوراکی‌ها هم اغلب هرجایی که نشسته باشم به چشم می‌خورد. یک طورهایی اتاقم شده شبیه کمد آقای ووپی، آن هم وقتی همه چیزش یک‌باره می‌ریخت بیرون.

کمی شعاری است حرف‌هایم، اما دیشب برای یک بار نشستم و تمامی چیزهایی که توی ذهنم بود را ریختم بیرون. بعد ایستادم به گردگیری در و پنجره‌هایش و طاقچه‌ها را مرتب چیدم. یک سری اضافات هم بود که گذاشتم دم در تا رهگذری اگر به چشمش خورد و نیازی به آن‌ها داشت، برشان دارد و ببرد. حالا و پس از مدت‌ها یک ذهن مرتب‌شده دارم. با یکی دو هدف مشخص و مسیری ناهموار اما معلوم. می‌دانم قرار نیست مسیر، مسیر ساده‌ای باشد. می‌دانم قرار نیست توی اتوبان چهارنعل بروم. صادقانه بگویم، حتا ممکن است به آخر مسیر هم نرسم و جایی آن وسط‌ها چپ کنم یا دیسک و صفحه بسوزانم. اما لااقل از بودن در جاده و داشتن یک مسیر مشخص می‌شود لذت برد. از داشتن ذهنی منظم شده، از داشتن یک دغدغه‌ی معلوم و تلاش کردن برای رسیدن به آن می‌شود لذت برد. و باز خیلی شعاری‌طور: «به راه بادیه رفتن، به ز نشستن باطل.»

یک رفیقی داشتیم، می‌گفت هدف‌هایت را برای کسی نگو. وقتی از چیزهایی که می‌خواهی برای دیگران گفتی، دیگر سمت‌شان نمی‌روی. راستش به همین خاطر فکر می‌کنم نیازی نیست اینجا از چیز بیشتری حرف بزنم. البته که بودن در مسیر کم کم همه چیز را لو می‌دهد. باز یک رفیقی داشتم، می‌گفت شما فحش را بنداز وسط، صاحبش برش می‌دارد! نوشتن این مطلب هم به همین جهت بوده. برای اینکه نامبرده‌ی نگارنده‌ی این سطور دوست داشت این لحظه را جایی ثبت کند. جایی که همیشه جلوی چشمش باشد. خب چه جایی بهتر از وبلاگ. حالا کمی در پرده و لفافه هست که باشد. خودِ نامبرده می‌فهمد پشت پرده چه خبر بوده و همین بس است.

خلاصه که این مطلب را هم با یک همین ساده تمام کنیم و برویم پی زندگی که خربزه آب است.

همین.

 

 

 

6 نظرات
  1. .عارفه. می گوید

    ولی ما یک رفیقی داشتیم که می‌گفت هدف‌هایت را برای کسی بگو. وقتی از چیزهایی که می‌خواهی انجام دهی برای دیگران گفتی، برایت احساس مسئولیت می‌آورد که حتماً سمت‌شان بروی. یک‌جورهایی گفتنش به دیگران باعث می‌شود برای آبروداری و این که بی‌اراده جلوه نکنی حتماً ادامه اش دهی.

    1. آقاگل می گوید

      بعدش اومدم گفتم. 🙂
      هم توی کانال و هم اینجا. هنوز هم در مسیرم و باهاش پیش میرم. تا چه شود به عاقبت.

  2. گلاویژ می گوید

    زندگی روزانه خوبه اما انگار فقط برای اهلش نه ما که با شب اخت شدیم، چند وقتی هم خواستم هم‌رنگ جماعت باشم، شدم مصداق کلاغی که خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره اما راه رفتن خودش رو فراموش کرد… به‌ناچار و با دلتنگی برگشتم به شب:)

    1. آقاگل می گوید

      یه وقتایی نشدنیه بدبختانه. مجبوری شیوه‌ی هم‌زیستی رو برگزینی. چون خلاف این جریان حرکت کردن باعث صدمه دیدنت در مسیر میشه.

  3. Reza lodeh می گوید

    مثل همیشه نوشته هات فوق العاده است و منو به وجد می آره..! از خوندن این متن پشیمون نیستم..:)

    1. آقاگل می گوید

      ارادت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.