فشرده‌سازی خاطرات

اینکه در روزهای تعطیل دسترسی به اینترنت و لپتاپ نداشتم باعث شد چند روزی نتوانم استمررارم در نوشتن روزانه‌ها را ادامه دهم. به همین خاطر مجبورم تلافی این چند روز را یک‌باره و یک‌جا در بیاورم. البته تا جایی که سرتیترها و موقعیت‌های مهم در خاطرم مانده باشد.

چهارشنبه:

از آخرین باری که طلوع آفتاب را دیده بودم، نمی‌دانم چند ماه یا چند سال می‌گذشت. زندگی در طبقه صفر یک خانه‌ی دو طبقه، یا بهتر است بگویم زندگی ماشینی این روزها باعث شده روزها را از ساعت هشت و نه صبح شروع کنم. مدت‌هاست طلوع و غروب آفتاب را حس نمی‌کنم. حضور آفتاب در خانه فقط وقتی حس می‌شد که نورش از دریچه‌ی پنجره بیفتد داخل اتاق. همین و بس. شروع سفر از صبح زود حسنی که داشت، دیدن همان طلوع آفتابش بود. یادآور روزهای جوانی و مدرسه. روزهایی که هرروز طلوع آفتاب را در راه مدرسه یا کلاس‌های هفت صبح دانشگاه می‌دیدم و لذتش را می‌بردم.

دیگر اینکه عکس را هادی گرفته. برای من که کمتر در قاب‌های عکاسی هستم، عکس دلچسبی است. دوستش دارم و از آن انرژی می‌گیرم. خداوندا بر تعداد هادیان روزگار بیفزا و از سعیدانش بکاه. ما که راضی هستیم.

پنجشنبه:

یک چیزی می‌گویم، شاید کمی عجیب به نظر برسد. اینکه من خاطرات یک سالگی و دو سالگی خودم را به یاد دارم. اما اعضای خانواده معتقدند این‌ها تصویرسازی‌های ذهنت بوده و غیرممکن است چیزی یادت باشد. یکی از همین خاطره‌ها، مربوط به غرق شدنم در یکی دو سالگی است. رفته بودیم رودخانه‌ی بی‌بی‌سیدان. خیلی‌ها بودیم. مسیر رودخانه را گرفته بودیم و می‌رفتیم بالا. بابا من و مامان را گذاشت روی یک تخته سنگ، کنار جریان رودخانه تا به دیگر اعضای خانواده کمک کند تا از رودخانه عبور کنند. من اما کنجکاوتر از این بودم که یک‌جا بند شوم. دنبال بابا پا توی آب گذاشتم. جریان رودخانه زد زیر پایم و رفتم که رفتم. این‌جا خاطره‌ برایم کات می‌خورد. به گفته‌‌ی مامان، بابا برای یک لحظه پیراهنم را توی آب می‌بیند و با یک شیرجه دستش به پایم می‌رسد و از غرق شدن نجات پیدا می‌کنم.

صحنه‌ی بعدی که در خاطرم مانده، این است که نشسته‌ایم روی یک جای صاف، مثل سگ می‌لرزم، همه توی سر هم شلوغ بازی می‌کنند. شاید درباره‌ی غرق شدن من. مادر هم دارد بدنم را خشک می‌کند و لباس می‌پوشاند. البته لباس‌ها کمی از تنم گشاد است و نمی‌دانم از کیست.

در تمام این سی سال زندگی هنوز نتوانسته‌ام شنا یاد بگیرم. هنوز یک مقداری از آب می‌ترسم و خیلی به مانند بقیه از آب لذت نمی‌برم. پنجشنبه رفته بودیم همین بی‌بی‌سیدان. هوا گرم بود و آفتاب خوبی بود. زدیم به آب. آبی که در بدترین حالت تا سینه‌ام می‌رسید، اما دروغ چرا، هنوز کمی ترس داشتم از رفتن توی آب. با این همه بر ترسم غلبه کردم و دل سپردم به رودخانه. رودخانه‌ای که روزگاری نزدیک بوده زندگی را از من بگیرد و حالا شده مایه‌ی نشاط ظهرگاهی. یک جور مبارزه‌طلبی بود شاید. شاید هم من زیادی ماجرا را حماسی کرده‌ام و اصلاً خاطره‌ام از آن روز یک خاطره‌ی جعلی است.

جمعه:

من توی خانواده مشهورم به تمارض بیش از اندازه. به بزرگنمایی درد. به اینکه اگر کوچک‌ترین صدمه‌ای ببینم، آه و ناله راه می‌اندازم. همه‌ی این‌ها البته سر مسخره‌بازی‌های نوجوانی است؛ اما باعث شده وقتی واقعاً درد دارد از سر و کولم بالا می‌رود هم کسی باورم نکند. شده‌ام چوپان دروغگوی دردمندان. مثالش همین روز جمعه. برای من که فعالیت بدنی‌ام نهایت محدود می‌شود به یک پیاده‌روی عصرگاهی در یکشنبه‌ها و شاید یکی دو بار دوچرخه‌سواری در طول هفته، این همه تحرک خیلی طبیعی نبود. یکشنبه‌اش کوه بودیم. سه شنبه باز هم کوه بودیم. چهارشنبه پنج ساعتش را رانندگی می‌کردم و دو ساعتش هم سالن.

پنجشنبه، صبح تا عصرش رفته بودیم رودخانه و پسین‌گاهش باز سالن. این شد که جمعه صبح درد از بند بند وجودم می‌زد بیرون. برای درازکشیدن هم حتا درد داشتم. چه رسد به اینکه بخواهم فعالیت بدنی هم داشته باشم. شرایط عجیبی بود. این حجم از درد را خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم. باز ولی هرکس به سمتم می‌آمد، می‌گفت سعید تمارض‌کار است و دارد زیادی شلوغش می‌کند.

به هرحال جمعه را بیشتر خوابیدم. خوابیدم و بیشتر استراحت کردم. شب هم دوباره پنج ساعت رانندگی تا کاشان. رسیدن به کاشان همانا و البته که ادامه دادن خواب همان! دروغ چرا، نیم ساعت آخر که بچه‌ها توی ماشین خواب بودند، من هم بدم نمی‌آمد بخوابم. اما چه می‌شد کرد که من راننده بودم و آن‌ها نه. خلاصه به هر جان‌کندنی بود خودمان را رساندیم به خانه و خوابیدم تا خود صبحِ شنبه.

و این بود چند روزی که به تفریح و بالا و پایین گذشت. جای چنین تفریحی توی این روزها خالی بود. خوب بود و خوش گذشت. جای شمایان خالی.

پ.ن۱: عکس زیاد است، اما اغلب شخصی و خانوادگی و خب، دوست ندارم فضای وبلاگ را اینستاگرام کنم! نکته‌ی مهم‌تر اینکه در عکس‌ها خیلی حضور فعالی ندارم و حسودی‌ام می‌شود. 🙂

پ.ن۲: چندتایی سوژه‌ی خوب در ذهن دارم که این چند روز می‌نویسمشان. کمی از روزانه‌ها فاصله بگیرم و جدی‌تر بنویسم؛ که هم خدا را خوش بیاید و هم شما را.

پ.ن۳: همین.

4 نظرات
  1. نسرین می گوید

    چه عجیب که منم از آب می‌ترسم و شنا هم بلد نیستم!
    تنها باری هم که پام به استخر رسید داشتم تو قسمت کم‌عمق غرق میشدم:)
    امروز یه نفر غر زد بهم که چرا تو هیچ وقت عکاس خوبی نشدی ؟ این چه مدل عکس گرفتنه؟
    گفتم عزیزم قرار نیست همۀ هنرها در یک نفر جمع بشه:)
    بعد یاد مکالمه‌مون در این خصوص افتادم:)

    1. آقاگل می گوید

      من مطمئنم به شخصه قرار نیست عکاس خوبی بشم. هرگز هرگز. 🙂
      حتا با تمرین و تمرین هم بعید می‌دونم برسم به این نقطه. برای همین وقتایی که بیرونیم، یکی دوتا بچه‌ها گوشی دستشونه و لحظه‌ها رو ثبت می‌کنن. من ولی در و دیوار رو نگاه می‌کنم و کیف می‌کنم.

  2. میماجیل می گوید

    سلام.
    نوشته‌های قبلی رو یادم نیست، و حس نمی‌کنم که چنین حسی هم داشته بوده‌ام، ولی چه‌قدر با نوشتار این متن راحت بودم. چه‌قدر…

    1. آقاگل می گوید

      ارادت.
      🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.