مکانی برای درد و رنج

یک:

در دنیا فقط دو ورزشگاه است که زمین چمنش را با خون آب‌یاری کرده‌اند. اولی ورزشگاه ملی خولیو مارتینز شیلی است و دومی ورزشگاهی است در شاهدشهر تهران. نمی‌دانم فاصله‌ی ایران تا شیلی چقدر است. و چیز زیادی هم از تاریخ شیلی و انقلاب‌هایش نمی‌دانم. اما بارها و بارها عکس‌های جایگاه ممنوعه‌ی ورزشگاه ملی شیلی را دیده‌ام. و هربار به این فکر کرده‌ام که چرا یک حکومت باید دست به قتل عام و شکنجه‌ی مردمان خودش بزند؟ چرا من که با دیدن هر چیز سبز رنگی شاد می‌شوم، با دیدن این ورزشگاه حسی غریب پیدا می‌کنم. حسی که نمی‌دانم و نمی‌فهمم اسمش چیست.

سال‌ها از بازسازی ورزشگاه ملی شیلی می‌گذرد. چهل و اندی سال است که مسابقات تیم ملی شیلی در این ورزشگاه انجام می‌شود. هربار که تیم ملی بازی داشته باشد، چهل هزار هوادار دور هم جمع می‌شوند، بالا و پایین می‌پرند و شادی‌ و هیجانشان را باهم قسمت می‌کنند. اما گوشه‌ای از ضلع جنوبی ورزشگاه، میان آن همه صندلی پلاستیکی و رنگی هنوز چند سکوی چوبی نیز به چشم می‌خورد. نیمکت‌هایی که سال‌هاست خالی مانده و کسی اجازه‌ی نشستن بر روی آن‌ها را ندارد. بالای این جایگاه چوبی نوشته‌ شده: «ملتی که حافظه نداشته باشد، آینده‌ای نخواهد داشت. در این جایگاه روزگاری مراسم اعدام برگزار می‌شد و برای همیشه درب آن بسته است.»

 

ورزشگاه ملی شیلی

 

تاریخی که این جایگاه چوبی از آن حرف می‌زند، به قرن بیستم و کودتای آگوستو پینوشه برمی‌گردد. معروف است که سالوادور آلنده نخستین رئیس‌جمهور مارکسیست جهان بوده که با رأی مردم به حکومت می‌رسد. اما دولت آلنده چیزی کمتر از سه سال دوام می‌آورد. یازده سپتامپر ۱۹۷۳ است که پینوشه به یاری ارتش دست به کودتا می‌زند.

چیزی که پینوشه را به ورزشگاه ملی شیلی ربط می‌دهد، همین کودتای نظامی است. سالوادور آلنده در دفتر ریاست‌جمهوری خودکشی کرده و پینوشه به قدرت رسیده است؛ اما مخالفانی هستند که قرار نیست به این راحتی ساکت شوند. بیست هزار نفر در ورزشگاه ملی شیلی زندانی می‌شوند. ورزشگاه تبدیل می‌شود به یک شکنجه‌گاه بزرگ. به زندانی برای مخالفان. به جایگاهی برای به دار آویختنشان و زهرچشم گرفتن از دیگر مردمی که نیرویی از درون و نیرویی از بیرون سرکوبشان می‌کند. معروف است که بیش از هزار نفر در همین ورزشگاه و روی همین سکوهای چوبی شکنجه شده‌اند و لااقل چهل نفر از مخالفان وسط همین زمین سبز به جوخه‌ی اعدام سپرده شده‌اند. برای همین است که ورزشگاه ملی شیلی بیشتر از اینکه مکانی برای شادمانی باشد، مکانی است برای درد و رنج‌.

دو:

دارم به چمن‌ مصنوعی پارک شاهدشهر فکر می‌کنم. به ورزشگاهی که عصرها پر می‌شده از پسربچه‌ها و سروصدایی که تا هفت محله آن‌طرف‌تر هم می‌رفته. به این فکر می‌کنم که مگر زمین‌های چمن قرار نبود باعث شادمانی باشد؟ مگر سال‌ها پیش یکی از همین غربی‌ها نگفته بود فوتبال افیون توده‌هاست؟ مگر قرار نبود ما مردمان عادی خستگی‌هامان را، اعصاب خوردی‌هامان را، غم و غصه‌هامان را اینجا و با تماشای سبزی رنگ چمن دور بریزیم؟ پس چرا، چرا هربار که این چند عکس و چمن سبز رنگش را نگاه می‌کنیم، یاد خون می‌افتیم. چرا از لابه‌لای سبزی چمن انگار این سرخی خون است که فواره می‌زند و چرا با دیدنش این درد و رنج‌ است که آوار می‌شود روی دلمان؟

 

ورزشگاه شادشهر تهران

18 نظرات
  1. نسرین می گوید

    یه جایی تو سریال مختار، وقتی لشکر مختار تسلیم سپاه زبیریان می‌شه، مصعب دستور می‌ده همشون رو سر ببرن، ابن حر، از لشکریان مصعب، که شاهد این ماجراست، می‌گه به خدا اگر تمام این آدم‌ها گوسفند بودند و ارث پدری مصعب، باز هم کشتن‌شون اسراف بود.
    بخش اول پست منو یاد اون سکانس انداخت، جایی که خون روی خون ریخته می‌شه و تهش چیزی جز تباهی به ارمغان نمیاره.

    این خون‌ها هم بالاخره یه روزی یه منتقم پیدا می‌کنن، زمانی که دیگه کشتن اینقدر راحت نباشه.

    1. آقاگل می گوید

      اشاره‌ی خوبی بود.
      مسکوب توی کتاب سوگ سیاوش هم چنین تعبیری رو داره. اینکه خود افراسیاب هم می‌دونه اگر خون سیاوش روی زمین ریخته بشه، یک روز همین خون می‌جوشه و سخت‌ترین انتقام رو از او و تورانیان می‌گیره. می‌دونه. اما از طرفی هم خیره‌سری‌هاش باعث میشه دستور کشتن سیاوش رو صادر کنه. و آخر و عاقبتش رو هم که همه می‌دونیم.

  2. رویای نیمه شب پاییز می گوید

    در صورت صلاحدید، دکمه‌ی لایک رو به پست‌ها اضافه بفرمائید.

    1. آقاگل می گوید

      خیلی از دکمه‌ی لایک خوشم نمیاد. :))
      چیزی که برام ارزشمنده، گفت‌وگو کردن و حرف زدنه. برای همین، بیشتر کامنت بذارید. من هم خوشحال میشم. امیدوارم شما هم خوشحال بشید.

  3. جانان می گوید

    سلام و درود آقاگل جان

    از اونجایی ک راضی نیستم نوشته‌ات نقص داشته باشه و خصوصی رو هم راه ننداختی مجبورم ک علنی بنویسم .
    پاراگراف سوم یک (عجله‌ی تایپی داری) ۱۳۷۳‌ نه ۱۹۷۳ تاریخ کودتا ست
    این روایت یکی از هزارانی ست ک ترجمه شده (ب فارسی کم خوندم)
    http://tarikhirani.ir/fa/news/5118/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AF

    شاید دردی از سر استیصال از دست مدیران و گردانندگان مملکت
    شاید درد فهمیدنِ اینکه فرهنگش رو نداریم
    شاید ….

    زمانی ک من اینطوری دردم میگیره ، بلند میشم و میگم : از ماست ک بر ماست و می‌رم برای خودم ی قهوه میریزم و این تلخی ذهنی رو با تلخی مزه‌ی قهوه ترمیم می‌کنم ! (تو چایی خوری با چایی امتحان کن)

    شاد و سلامت و نویسا بمونی عزیز

    1. آقاگل می گوید

      سلام.
      اِ. ممنون که گفتی. اصلاحش می‌کنم.
      .
      (توی بخش ارتباط کامنت رو اضافه کردم. میشه از اونجا پیام خصوصی فرستاد.)
      .
      .
      می‌دونی چیه؟ مثل من که توی متن ۱۳۰۰ رو با ۱۹۰۰ قاطی کردم، ج.ا هم سال‌هاست بین ۱۴۰۰ و ۲۰۰۰ مونده. همینه که سرگیجه‌ی تاریخی فرهنگی گرفتیم. نمی‌فهمیم باید با چه متر و معیاری جلو بریم و این واقعاً واقعاً تلخه.

  4. هیچ می گوید

    اتفاقاً منم وقتایی که عکسای اون حادثه رو می‌بینم توجهم به این ورزشگاه جلب می‌شد اما به قدری غم و دردِ خود حادثه هنوز برام بزرگ و تازه است که فرصت نکردم مثل شما برم تحقیق کنم ببینم قصهٔ اون مستطیل سبز چیه و آیا ورزشگاهی تو دنیا هست که مثل اون بوی خون بده یا نه… مرسی که نوشتی و آگاهمون کردی…

    1. آقاگل می گوید

      شاید اینکه ۹۰ درصدِ من از فوتبال تشکیل شده، باعث شده تا بیشتر چشمم این ورزشگاه رو ببینه و بعد پیوندش بدم به اون ماجرا.
      این تلخی و غم همراهش برای یکی دو روز اول بود. و بعد تبدیل شد به یک خشم فروخفته.

  5. هلما می گوید

    انگار که بوی خون تاریخ انقضاء نداره…

    1. آقاگل می گوید

      آره واقعاً…

  6. جانان می گوید

    کاش این تلخی رو نمی‌فهمیدم 🙁

    و چ خوب ک میشه درگوشی پچ‌پچ کرد ؛)

    یاد داستانی ک شاملو در کتاب کوچه در بخش «اسب» و فَحل* نوشته افتادم ک الان همه‌ش یادم نیست ولی شعری ک زنده‌یاد اخوان این داستان رو ب نظم گفته یادم (با کمی تقلب ) اومد و ب یادگار می‌نویسم‌ش رو دیوارت و با پوزش از کلمات نامتعارف ( ک در مثل مناقشه نیست)
    یاد آن زمانی ک چندی از شور انقلابی
    هرگز نبود یک‌دم در دیده خواب ما را
    تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد
    گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را
    بردیم مـادیـان را از بهــر فحل دادن
    برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
    کونی و کله قندی دادیم و بازگشتیم
    دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را
    گر انقلاب این است باری ب ما بگوئید
    ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را ؟

    شاد و سلامت و نویسا بمونی آقاگل جان

    1. آقاگل می گوید

      زنده باشی و برقرار.
      این روزها هروقت به زندگی روزانه‌مون فکر می‌کنم و به روزگاری که گرفتارشیم، یاد یک مثل قدیمی می‌افتم.
      قدیمی‌ها می‌گفتن یکی به شتر گفت گردنت کجه؟ جواب داد کجام راسته؟
      و خب حال و روز جامعه‌ی ما هم همینه. کجاش کج نیست؟
      .
      (توی پرانتز بگم که بخش روزانه نویسی رو هم راه انداختم.)

  7. رویای نیمه شب پاییز می گوید

    اظهار نظر و درج دیدگاه از طرف مخاطبان، بهترین و شیرین‌ترین اتفاق برای یک وبلاگنویس است. اما گاهی یک نوشته یا پست به قدری زیبا، کامل و بی‌نقص است که مخاطب درباره و در ادامه‌اش نمی‌تواند چیزی بنویسد. فقط باید بخواند و لایک بزند؛ مثل همین پست. مطالبتان را دنبال می‌کنم. شادکام باشید.

    1. آقاگل می گوید

      ارادتمندم.
      ممنونم و نظر لطف‌تونه نسبت به بنده‌ی کمترین.
      خوشحال میشم که دنبال می‌کنید.
      اگر امکانش فراهم بشه، فکری برای این بخش لایک و پسندیدن هم می‌کنم.

  8. لیلا می گوید

    چی میشه گفت؟ هیچی. هیچ مطلق 🙁

    1. آقاگل می گوید

      واقعاً هیچِ مطلق…

  9. فرشته می گوید

    عکس ورزشگاه چیز عجیبیه،‌ حس‌ میکنم هنوز هم علاوه بر رنج، ترس توی اون ورزشگاه حاکمه، یه ترس تاریخی ناشی از اینکه «اگه بازم برگرده اون روزهای سیاه؟».
    با اون متن بالای سکوها یاد اون جمله افتادم که میگه ملتی که کتاب نمیخونن محکومند به تجربه‌ی مجدد تاریخ، ملتی که تاریخش رو فراموش میکنه هم همینه، باید انقدر برگرده و تجربه کنه رنج‌هاش رو تا بالاخره بتونه ازش عبرت فراموش نشدنی بگیره.

    1. آقاگل می گوید

      چقدر حرفت رو قبول داشتم فرشته.
      بعله. ملتی که از تاریخ درس نگیره مدام مجبوره به تکرار و تکرار و تکرار…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.