ندانستن عیب نیست، تجربه نکردن عیب است!

امشب داشتم به این فکر می‌کردم که چطور مسیرم را در تولید محتوا شکل داده‌ام و چطور به جایی که حالا در آن حضور دارم رسیده‌ام. مقصودم خاطره گویی نیست و قصد ندارم از چیزهایی بگویم که لااقل یکی دو بار این طرف و آن طرف ثبت‌شان کرده‌ام. بیشتر هدفم صحبت از تجربه و تجربه‌گرایی است. به شخصه اعتقاد دارم آدم‌ها بر حسب تجربه است که راهشان را انتخاب می‌کنند و برحسب همین تجربه هم در مسیرشان رشد می‌کنند. باور دارم که هیچ کتاب، دوره یا مقاله‌ای نمی‌تواند به شما تولید محتوا را یاد دهد. مگر اینکه تصمیم داشته باشید وارد این حرفه شوید و شروع کنید به نوشتن و نوشتن و نوشتن. در حقیقت شروع کنید به تجربه کردن و پیش رفتن با آزمون و خطا. همین آزمون و خطاهاست که شما را روز به روز پخته‌تر می‌کند و در مسیر پیش‌تر می‌برد.

این را برای تولید محتوا گفتم، اما باور دارم که برای هر چیز دیگری هم همین است. نمی‌دانم تا حالا شطرنج بازی کرده‌اید یا خیر. نمی‌دانم تا امروز قصد داشته‌اید داستانی بنویسید یا نه. مثال عینی‌ترش، نمی‌دانم تا به حال سراغ تعمیر یک وسیله‌ی برقی رفته‌اید یا نه. در تمامی این سه موردی که گفتم، به عقیده‌ی من یک چیز حرف اول و آخر را می‌زند. تجربه کردن و تجربه اندوزی.

روزهایی را یادم است که قصد داشتم بیشتر بنویسم و فکر می‌کردم داستان نویس خوبی خواهم شد. یک روز از کتابخانه‌ی شهر کتاب عناصر داستان از جمال میرصادقی را گرفتم و شروع کردم به خواندن تمام آن هفتصد و خورده‌ای صفحه. عطش نوشتنم به قدری بود که در یک هفته تمام کتاب را خواندم. تصورم این بود که اگر عناصر داستان را بشناسم، اگر بدانم شخصیت چیست و زمان در داستان یعنی چه، اگر انواع راوی‌های داستانی را بشناسم، به قطع داستان نویس خواهم شد. (که هنوز و پس از چهار پنج سال نشده‌ام!)

باز خوب یادم است که وقتی شطرنج را یاد می‌گرفتم، فکر می‌کردم اگر تمامی تمرین‌های کتاب گری کاسپاروف را حل کنم، دیگر دانشم در حد خود کاسپاروف است و کسی را یارای مقابله با من نیست. (که هرگز در شطرنج فراتر از مسابقه‌های شهرستان نرفتم.) برای مثال سوم هم باز آش همین آش بود و کاسه همین کاسه.

در تمامی این‌ها یک چیز مشترک وجود داشت. اینکه می‌خواستم همه چیز را با خواندن یاد بگیرم. می‌خواستم با دانستن برسم به سطحی که غیرممکن بود. تمام آنچه ما می‌خوانیم و از دل نوشته‌ها، کلیپ‌ها، حرف‌ها و سخن‌ها یاد می‌گیریم، تمامش در کنار یک تجربه‌ی سهمگین نمی‌تواند مفید باشد.

حالا که به روزهای گذشته نگاه می‌کنم، خوب می‌فهمم که اگر چیزی از داستان می‌دانم، به لطف همان نوشته‌های ابتدایی است. به لطف همان نترسیدن‌ها و پررو بودن در نوشتن نوشته‌های بد. اگر شطرنج را لااقل در حد یک سرگرمی یاد گرفته‌ام، باز به لطف تمامی باخت‌ها و شکست‌هاست. و اگر از پس تعمیر وسایل ابتدایی خانه برمی‌آیم، به لطف تمام دفعاتی است که اتو و تلویزیون خانه را خراب کردم و خودم را زدم به ندانستن و کی بود کی بود، من نبودم‌ها. اگر امروز می‌توانم انواع غذاها را بپزم و این شکم وامانده را سیر کنم، به خاطر تمام بارهایی است که سیب‌زمینی‌ها را توی سماور آب‌پز کرده‌ام و قابلمه‌ام روی گاز ته گرفته.

و می‌دانید مسئله چیست؟ مسئله این‌جاست که تا راه اشتباه نروید، تا خطا نکنید، تا از دیگران نپرسید این تجربه‌ها کسب نمی‌شود. تمام حرفی که دارم می‌زنم، بی‌نهایت کلیشه‌ای است. چیزهایی است که بارها این سمت و آن سمت به گوشمان خورده و اصلاً نمی‌دانم یک‌باره از کجا آمد و افتاد توی افکارم. برای همین خواستم یک جا ثبتش کنم. ثبتش کنم، به امید اینکه روزگاری به کار کسی بیاید. کسی که شاید خیلی حرف‌های کلیشه‌ای به گوشش نخورده باشد و با خواندن این متن، برود به دنبال تجربه کردن. دل بدهد به نترسیدن و خطر کردن.

اینکه آخر مسیرهای تجربه شده چه باشد، البته نامشخص است. اما تجربه‌ها همیشه چیزی برای یاددادن در چنته‌ی خود دارند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.