یکشنبه‌ای که عید بود

چند وقت پیش دوست عزیزی از ناشکر بودنم گله‌مند بود. از اینکه موقعیت کاری خوبی دارم، وضعیت زندگی‌ام مساعد است، دردسرهای دیگر هم سن و سال‌هایم را ندارم و خیلی چیزهای دیگر. اما باز ذره‌بینی دست می‌گیرم و می‌گردم ببینم به کجا می‌شود گیر داد و حرص چه چیزی را می‌شود خورد. در حقیقت کلیت حرفش این بود که برای ناشکر بودن و غمگین بودن، یا راهی خواهی یافت، یا راهی خواهی ساخت.

دروغ چرا! آن روز کمی حرفش ناراحت کننده بود برایم. چون غم و غرغرهایم را مهم می‌دانستم و وقتی دوستی یک آیینه‌ی بزرگ جلوی رویت بگیرد و بگوید این‌طورها هم نیست که می‌گویی، خب یک مشت مستقیم صاف می‌خورد توی دک و دماغت و خون همین‌طور موج می‌زند روی لباس‌هات.

چند روزی که از آن حرف گذشت، دیدم پربیراه هم نیست. اگر واقع بینانه نگاه کنم، چیزهای خوبی برای دل‌خوشی دارم. دستاوردهایی هم دارم که اغلب دست کم‌شان می‌گیرم. همه‌ی این‌ها درست، اما یک مشکلی این وسط بود. اینکه نوشتن از دل‌خوشی‌ها، نوشتن از دستاوردها سخت‌ است. خیلی سخت‌تر از غرغر کردن ساده، که شده مطلوب هرروز و هرشب‌مان. حالا چه شد که یاد این‌ حرف‌ها و این نتیجه‌گیری افتادم؟ همین یکشنبه‌ای که عید بود!

نزدیکی‌های ظهر داشتم به این فکر می‌کردم که امشب مسابقات جهانی کشتی آزاد هست. آث‌میلان هم بازی دارد. عصرش هم یک پیشنهاد کوه‌گشت و پیاده‌روی هم روی میز است. خلاصه جمع همه‌ی چیزهایی که می‌تواند مرا به یک یکشنبه خوب امیدوار کند جمع است، اما خودم یک ترسی از یکشنبه داشتم. نیمه‌ی بدبین ذهنم مدام تکرار می‌کرد که باز شکستی دیگر در انتظار تیم کشتی است و اصلاً چرا باید آن را دنبال کنی؟ گیرم یک دوره‌ای در کودکی و بعد هم در نوجوانی کشتی‌گیر بوده‌ای و پیگیر مسابقات، حالا چه؟ حالا چرا باید مهم باشد که حسن یزدانی کشتی امشبش را می‌برد یا نه. امیرحسین زارع برنده از تشک بیرون می‌آید یا نه. در رابطه با فوتبال هم پیشاپیش فکر می‌کردم بازی سختی باشد و احتمالاً باید انتظار یک شکست یا مساوی دیگر را داشت. درباره‌ی کوه هم، راستش تا آخرین لحظه مردد بودم برویم یا نه. خستگی روز جمعه هنوز توی تن و بدنم مانده بود و اینکه می‌دانستم آخر هفته قرار است سمیرم باشم، نیز باعث می‌شد میلم به کوه کمتر و کمتر شود. خلاصه فوج فوج چیزهای منفی توی ذهنم بالا و پایین می‌رفت و حس و حالم را در نطفه می‌کشت.

عاقبت اما به خواسته یا ناخواسته دل کندم از این اتاق دوازده متری و به گروه کوه‌گشت پیوستم. جای شما خالی، بسی گفتیم و خندیدیم و شانه درد گرفتیم از این همه باری که روی دوشمان بود. اما حالا که به عصر فکر می‌کنم، می‌بینم صد در صد ارزشش را داشت. آن‌قدری از همین کوه چند ساعته انرژی کسب کرده‌ام که گمانم تا آخر هفته هیچ نیازی به انگیزه‌های دیگر نداشته باشم.

در کنار کوه، وقتی برگشتم اولین کارم چک کردن خبرهای ورزشی بود و پیگیری نتیجه‌ی مسابقات کشتی آزاد. البته خیلی برای این مسئله نیاز به پیگیری نداشتم. همین‌که نت گوشی را وصل کردم، نوتیف‌های کانال خبر از پیروزی حسن یزدانی داد و دلم شاد شد. بعد پیگیر مسابقه امیرحسین زارع شدم و دیدم او هم برده است. عجیب‌تر اینکه چهار کشتی‌گیر دیگرمان هم رفته‌اند تا خود فینال!

اگر خوشی یک پیمانه برای خودش داشت، مثلاً یک لوله‌ی آزمایش یا نوعی دماسنج مخصوص، مطمئنم تا همین‌جای کار هم عقربه‌اش می‌چسبید آن بالای بالا. حالا این را هم در نظر بگیرید که نوتیفیکیشن اپ فوت‌موب را روشن گذاشته باشید، بعد با اولین پیامش متوجه شوید بازی میلان هم شروع شده، بعد هنوز نوتیف اول نیامده، متوجه نوتیف دوم شوید! بله میلان دل‌ها دقیقه‌ی یک دروازه‌ی تیم گاسپرینی را هم باز کرده. آن‌قدر این صحنه سریع پیش آمد که واقعیت برای یک لحظه فکر کردم شاید خواب باشم. باز رفتم سراغ لپتاپ و روشنش کردم. نتیجه درست بود. یک صفر پیش بودیم و در پایان نود دقیقه هم بازی سه دو به نفع ما تمام شد. لحظه‌ی حیرت‌انگیزی بود. ساعت از دوازده گذشته بود و داشتم به یک شنبه فکر می‌کردم. به یک شنبه‌ای که اگر اختیارش را داشتم، با این حجم از خوشی عید اعلامش می‌کردم.

حالا با گفتن همه‌ی این‌ها برگردم به فرضیه‌ی اول و نتیجه‌گیری آخرش. از همان لحظه‌ای که بازی تمام شد، توی ذهنم بود که امروز را ثبت کنم. توی ذهنم بود، اما ذهنم برای نوشتن یاغی‌گری می‌کرد. نمی‌دانم سببش چیست. شاید همان چیزی که گفتم درست باشد. چون دستمان عادت کرده به غرغر نوشتن. کلمه‌های غرغرانه همین‌طور از سرانگشتانمان جاری می‌شود. اما وقتی حرف از ثبت خوشی باشد، انگار فیلم و عکس بیشتر جواب است. انگار کلمه‌ها گریزانند و نظم و ترتیب نمی‌گیرند. نمی‌دانم. شاید هم باید خودم بیشتر تمرین کنم. شاید دیگران این مشکل را نداشته باشند و فقط و فقط یک مشکل شخصی باشد. به هرحال، به شادباش این روز شیرین نشسته‌ام به پفک خوردن. جای هیچ‌ کسی هم خالی نیست و همین است که هست.

6 نظرات
  1. فاطمه می گوید

    آخ آخ چقدر خوب بود این
    چه یکشنبه خوبی بود واقعا

    1. آقاگل می گوید

      🙂
      خوبی از خودته.
      یک بار باید بکشونمتون کاشون با خوب شدن اوضاع رفت و آمد. این طوری نمیشه.

  2. نسرین می گوید

    ولی از نظر روانشناسی هم این فرضیه درسته که غر زدن به مراتب راحت‌تره تا شکر کردن بابت داشته‌ها.

    1. آقاگل می گوید

      ما آدم‌های راحت‌طلب هم که میریم سمت راحتیا.
      از چه نظر میگی درسته؟

  3. نسرین می گوید

    از نظر روانشناسی صحبت کردن از غم، رنج، حرمان، کمبود و نداشته‌ها انرژی کمتری از آدم می‌گیره و در نتیجه بیانش راحت‌تره و حتی حس بهتری می‌ده تا اینکه تو بیای از خوشی‌هات حرف بزنی. خوشی‌ها انگار درونی‌تر میشن ناخودآگاه.

    1. آقاگل می گوید

      آهان. کم و بیش موافقم با این. نوشتن از خوشی‌ها خیلی سخته. خیلی. انگار دوست داری بچسبی بهش و برای خودت نگهش داری.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.